قرد
: القِرْدُ ( بوزينه ) جمعش - قِرَدَةٌ - در آيات :
كُونُوا قِرَدَةً خاسِئِينَ
( 56 / بقره ) .
وَ جَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ
( 60 / مائدة ) .
در تفسير اين آيه گفته شده صورت ظاهر آنها كه ديده ميشدند همچون صورت بوزينه بود و نيز گفته شده : بلكه اخلاق و خوى آنها را مانند خوى بوزينهها نمود هر چند كه صورتشان همانند آنها نبوده است .
قُرَاد : با ضمه حرف ( ق ) جمعش - قِرْدَان - است ( يعنى كنه كه انگلى است در پوست حيوانات ) .
الصّوفُ القَرِدُ : پشم بهم چسبيده ( مثل نمد ) و از اين معنى است عبارت :
سحابٌ قَرِدٌ : ابرهاى متراكم و رويهم انباشته شده و پرباران .
أَقْرَدُ : همچون كنه به زمين چسبيد .
قَرَدَ : ساكت و آرام شد .
قَرَّدْتُ البعيرَ : كنههاى شتر را از بين بردم ، مثل - قذّيت و مرّضت :
[ خاشاك را از چشم دور كردم و بيمار دارى نمودم تا بهبودى حاصل شود ] .
تَقْرِيد : براى نرمش و مدارا كه به خدعه مىانجامد به كار ميرود ، چنان كه مىگويند :
فلانٌ يُقَرِّدُ فلاناً : با او مكر كرد و به سختى افكندش .
سر پستان هم - قُرَاد - ناميده شده ، كه به شباهت شكل كنه آن طور ناميده شده ، حلمه ، هم در همان معنى است .