أَقْرَح : اثرى از سپيدى دندان دارد .
روضةٌ قَرْحَاءُ : مرغزارى كه وسط آن شكوفههاى سپيد رنگ ميوه هست و تشبيهى است به اسبى كه دندانهايش ظاهر شده .
اقْتَرَحْتُ الجملَ : سوارى بر شتر را آغاز كردم .
اقْتَرَحْتُ كذا على فلان : آن خواست را بر او تحميل كردم و از او تمنى نمودم .
اقْتَرَحْتُ بئراً : آبى تازه از چاه بيرون آوردم و مانند آن [ استخراج نفت و گاز و اين قبيل چيزهاست ] .
أرضٌ قَرَاحٌ : زمين خالص و پاك .
قَرِيحَة : در اصل جايى است كه آب بيرون آمده از چاه در آنجا جمع شده است و از اين معنى قريحه انسان استعاره شده است [ استعداد و ذوق سرشار در وجود آدمى ] « 1 » .
هامش
( 1 ) ابن سكيت مىگويد : قرح فلان فلانا بالحق : وقتى است كه از كسى استقبال شود .
قرحان : از اضداد است يعنى شخصى كه در اثر آبله و حصبه جراحت برداشته يا كسى كه بدنش سالم و خالص است و بدنش جراحتى ندارد . قريحه در انسان طبيعتى است كه بر آن سرشته شده جمعش ( قرائح ) و نيز قريحه نخستين آبى است كه از چاه برمىآيد و جمع مىشود و نيز - قرحة - مثل - غرة - است يعنى سپيدى وسط پيشانى اسب . ( تهذيب اللغه 4 / 40 ) .
قراح - مزرعهاى است كه در آنجا بنايى و درختى نباشد . جمعش - اقرحه - است در حديثى آمده است كه : « انثر فى القراح بذرك » يعنى در چنان زمينى كه سايه ندارد بذر بيفشان . ( مقائيس اللغه 5 / 83 - مجمع البحرين 2 / 404 ) .