گفت :
فَلَا اقْتَحَمَ
الْعَقَبَةَ ( 11 / بلد ) .
هذا فَوْجٌ مُقْتَحِمٌ
( 59 / ص ) .
قَحَمَ الفرسُ فارسه : آن اسب سواركار دلير خود را به چيزى كه از آن مىترسيد به روى درانداخت .
قَحَمَ فلانٌ نفسَهُ فى كذا : خود را بدون انديشه و فكر در آن سختى انداخت .
مَقَاحِيم : زنهايى كه در كارى سخت واقع مىشوند .
شاعر گفت :
مَقَاحِيم فى الأمر الّذى يتجنّب
كه - يتهيّب - نيز روايات شده ، يعنى گرفتارانى هستند در كارى كه از آن اجتناب مىشد .
قدد
: القَدُّ : بريدن چيزى از درازا و طول .
در آيات :
إِنْ كانَ قَمِيصُهُ قُدَّ
مِنْ قُبُلٍ ( 26 / يوسف ) .
وَ إِنْ كانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ
( 27 / يوسف ) . دريده شدن پيراهن از جلو و عقب .
قِدٌّ : بريده شده و مقدود و از اين معنى به بلندا و قامت انسان نيز - قَدٌّ - گفته شده همانطور كه به بريدن آن و تقطيع آن ( قَدّ ) مىگويى .
قَدَّدْتُ اللّحمَ : گوشت را بريدم .
قَدِيد : گوشت بريده شده .
قِدَدٌ : راهها ، در آيه : گفت
طَرائِقَ قِدَداً
( 11 / جن ) مفردش - قِدَّة - است و نيز .