القَبِيسُ : نرينهاى كه به سرعت لقاح مىكند تشبيهى است به فروزش آتش و سرعت آن .
قبص
: گرفتن چيزى با سر انگشتان و دريافت آن « 1 » ، مىگويند :
له القَبْصُ و القَبِيصَةُ : كه به چيز كم نيز تعبير شده است .
آيه :
فَقَبَضْتُ قَبْضَةً
( 96 / طه ) به صورت ( فَقَبَصْتُ قَبْصَةً ) نيز خوانده شد ، يعنى مشتى برداشتم .
القَبُوصُ : اسبى كه در دويدنش زمين را مسّ نمىكند و دست بر زمين نمىكشد مگر باسم خود و اين معنى استعاره است مثل استعاره - قَبْص - در دويدن .
قبض
: القَبْضُ : گرفتن چيزى با كف و انگشتان ، مثل گرفتن شمشير و غير آن ( با تمام دست ) .
در آيه :
فَقَبَضْتُ
قَبْضَةً ( 96 / طه ) .
پس - قَبْضُ اليدِ على الشيء : همان جمع كردن و بستن دست است بعد از
هامش
شيخ طريحى مىگويد : با دست آتش آوردن يعنى شعلهاى كه بر سر چوبى است ، ( مجمع البحرين 4 / 94 ) .
( 1 ) ابو عبيد از ابو عمرو نقل مىكند كه - قبص : سبكى و سر خوشى و قبص :
اجتماع انبوه مورچگان يا ريگ و شن . ابن سكيت مىگويد . القبص و القبص :
درد كبد از زياد خوردن خرما و آب كه ابن فارس معنى اخير را معنى جنبى واژه ميداند ، ( مقاييس 5 / 59 و تهذيب اللغه 8 / 485 ) .