حالك - يعنى سياه خالص ، در آيه :
صَفْراءُ فاقِعٌ
( 69 / بقره ) يعنى زرد كامل .
فَقْع : نوعى قارچ يا سماروخ است كه آدم خوار و ذليل را به آن تشبيه كردهاند و مىگويند :
اذلّ من فَقْعٍ بقاعٍ : از قارچى كه از زمين نرم بدست مىآيد خوارتر است [ و همانند قارچ كوهى نيست كه چيدنش سخت باشد ] .
خليل گفته است فُقَّاع « 1 » : آب گازدار كشمش و جو است و چون كفى بر سرش مىآيد آنطور گفتهاند يعنى مثل قارچى است بر سر ساقهاش .
فَقَاقِيعُ الماءِ : كف روى آب كه تشبيهى به همان است .
فقه
: الفِقْهُ : از علمى شهودى و حسّى به علمى غائب و نامحسوس رسيدن است .
واژه فِقْه - اخصّ از علم است ، در آيات .
فَما لِهؤُلاءِ الْقَوْمِ لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ
حَدِيثاً ( 78 / نساء ) .
وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ
( 7 / منافقون ) « 2 » و غير از اين آيات .
هامش
( 1 ) واژهنويسان - فقاع - را همان آب گازدار جو دانستهاند هر چند كه سكر آور نيست ولى از خوردن آن نهى شده است ، ( مجمع البحرين 4 / 376 ) .
( 2 ) ( ف - ق - ه ) اصل ريشه لغت است كه دلالت بر ادراك شىء و علم به آن دارد علم به هر چيز فقه به آن چيز و فهم به آن است كه به خاطر شرافت و فضيلت علم دين بر ساير علوم . واژه فقه بر علم دين اطلاق شده است چنان كه واژه - نجم - به ثريا يعنى ستاره پروين ، و نيز - فقه - فطانت و زيركى است ، در مثل مىگويند : خير الفقه ما حاضرت به و شرّ الرأى الدّبرى - يعنى بهترين انديشه آن است كه حضور ذهن باشد و بدترين رأى است كه بعد از فوت وقت در ذهن بيايد : ( المحكم و المحيط الاعظم 4 / 92 - مقائيس اللغه 4 / 442 ) .