آفريدن و ايجاد جوهر است .
فقد
: الفَقْدُ : عدم و نبودن چيزى بعد از وجود اوست و واژه - فَقْد - اخص از عدم است زيرا - عدم - در چيزى است كه وجود داشته و معدوم شده و يا چيزى كه بعدا هم ايجاد نشده است .
در آيه :
ما ذا تَفْقِدُونَ
قالُوا نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِكِ ( 72 / يوسف ) .
تَفَقُّد : تعهد و سرپرستى است ، ولى حقيقت تَفَقُّد : يافتن و شناختن فُقْدَان چيزى است اما - تعهد - يافتن و شناختن عهدى است كه قبلا بسته شده در آيه :
وَ تَفَقَّدَ
الطَّيْرَ ( 20 / نمل ) ( كه وجود داشته و در آن زمان نبوده ) فَاقِد : زنى كه فرزندش يا شوهرش را از دست داده است : .
فقر
: فَقْر بر چهار وجه به كار ميرود :
اول - نيازى ضرورى و لازم كه در انسانها تا وقتى كه در دار دنيا هستند عموميت دارد و فراگير است بلكه براى تمام موجودات چنان فقرى و نيازى عموميت دارد [ نيازهاى زايشى و رويشى در موجودات ] .
و بر اين معنى گفت :
يا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ
إِلَى اللَّهِ ( 15 / فاطر ) و به اين فقر در آيهاى كه انسان را وصف كرده است اشاره دارد كه :
وَ ما جَعَلْناهُمْ جَسَداً لا يَأْكُلُونَ الطَّعامَ
( 7 / انبياء ) يعنى ( و ما پيامبران را بدون جسم و بدن مادى قرار ندادهايم كه به غذا و طعام محتاج نباشند و در دنيا