ابو على « 1 » از خانه بيرون آمد « 2 » ، او را بديد در تعجب شد و گفت « 3 » : اى مرد ، تو قى افعى از كجا آوردهاى و به چه كيفيت حاصل كردهاى ؟ من بنابرآن در آن مرض دخل نكرده بودم كه علاج آن منحصر بود در خوردن قى افعى و حصول آن متعسر بلكه متعذر مىنمود ؛ بارى بگو كه آن را چگونه يافتهاى ؟
آن بيمار احوال را چنانچه واقع بود وا نمود « 4 » .
آوردهاند كه در تبريز خواجهء بازرگانى را پسرى بود در كمال حسن و ملاحت و در نهايت لطافت و صباحت ، وى بيمار شد ، هرچند كه او را معالجه نمودند به نمىگرديد ، تا به حدى كه اميدوارى منقطع شده ، جمعى پدر وى را گفتند كه در ولايت « 5 » بخارا طبيبى است ابو على نام ، علاج پسرت وى مىتواند نمود . [ آن ] بازرگان پسر خود را گرفته پيش ابو على آورد .
ابو على [ چون ] نبض او را گرفت ، دانست كه [ او ] عاشق است ؛ [ اما ] اگر اظهار آن نمايد آن پسر محجوب مىشود و ممكن نيست كه اظهار آن كند و مقصود فوت مىشود . ابو على گفت : اى خواجه ، مرد جهانگشتهاى مىآرى كه وى [ سخنگوى ] و شيرين تكلم باشد تا من از او حكايت پرسم و گفتگوى كنم تا پسر تو شفا يابد . اين خواجه را مصاحبى بود كه تمام ربع مسكون سير كرده بود با خود همراه داشت ، حاضر ساخت . ابو على دست بر نبض پسر نهاد و از آن پير جهانگشته تعريف شهرها را مىپرسيد ، تا به تعريف شهر تبريز رسيد ، نبض آن پسر متحرك شد . ابو على دانست كه مطلوب وى در تبريز است .
از محلات و مواضع آن شهر پرسيدن گرفت ؛ چون محلهء شكرفروشان را بر زبان « 6 » برد ، نبض وى بسيار مضطرب گرديد ، معلوم شد كه مقصود وى در
هامش
( 1 ) - از اينجا افتادگى نسخهءBدوباره تكرار مىشود
( 2 ) -P: شد
( 3 ) -B: تعجب كرده گفت
( 4 ) -T , B 2 , P: به تفصيل عرضه داشت نمود ؛B: آن بيمار گفت آنچنانكه واقع شده بود
( 5 ) -P: فاخرهء
( 6 ) -C , A: به زبان