است . از آنجا غبارى متصاعد گشت و بر روى مردمك ديدهء ابو على نشست .
به مرتبهاى كه هيچچيز را نمىتوانست ديد . ابو على دست بر ديده نهاد و گفت : روبهروى « 1 » من كوكب نحسى طلوع نموده است و من نمىخواهم كه چشم من بر وى افتد ، بر اين بهانه چشم خود را به رويمالى بربست تا به مرو رسيد . در كاروانسرايى فرود آمده بودند ، ابو على در انديشه فرو رفت كه چه سازد و چه تدبير كند كه چشم وى را چنين عارضهاى دست داده بود .
[ مصرع ] :
ترسم كه طبيب را طبيبى بايد
ناگاه آواز شخصى برآمد كه [ مىگفت ] طبيبانيم و حكيمانيم و جراحانيم و به رسم ترك طبيبان « 2 » نداى مىكرد و خود را مىستود . ابو على گفت : رويد و او را بياريد . رفتند و او را به پيش ابو على حاضر ساختند . ابو على از وى پرسيد كه : تو از كجايى و به كجا مىروى و ترا چه نام است و ولايت تو كدام است ؟ گفت : من از هند مىآيم و به بخارا مىروم و مرا هماره پال هندى نام است ، به دعوى ابو على آمدهام كه گوش از سر وى بكنم . ابو على [ با خود ] گفت : واويلا در چه محلى مدعى چنين به سروقت من افتاد . ابو على گفت :
ترا با ابو على چه نسبت است و با وى چه نزاع دارى ؟ گفت : قصهء من طولى دارد و حالا گنجايش آن نيست . ابو على گفت : بارى شمهاى مىتوان گفت .
هماره پال [ هندى ] گفت : در ابتدا غلام ابو على بودهام و وى را چهل غلام بود كه ايشان را تربيت كرده علم طب مىآموخت و از من هيچ حسابى نمى گرفت ، و مرا لايق اين امر ندانسته در خدمت آن غلامان گذاشته بود « 3 » ، تا آنكه مرا به سببى آزاد كرد و من به هند رفتم و از حكماى هند علم طب
هامش
( 1 ) -C , A: روى بر وى
( 2 ) -T: اين سه كلمه در ترجمه حذف شده
( 3 ) - نسخ ديگر : خدمت اين غلامان مىفرمود