آن محله است . از كدخدايان و متوطنان آن محله پرسيد ، چون نام فلان خواجه را بر زبان گذرانيد نبض وى سرعت بنياد كرد ،
( 126 B )
، از اهل خانهاش پرسيد ، يكى دخترى را نام برد ، نبض [ وى ] به مرتبهاى اضطراب نمود كه نزديك بود كه قالب تهى كند . ابو على را جزم شد كه منظور « 1 » وى همان دختر است . به خواجهء بازرگان گفت كه : برخيز [ و ] تبريز رو و فلان دختر كه مذكور شد [ از براى اين پسر ] خواستگارى كن كه علاج او همين است ؛ آن نيز از مخترعات « 2 » ابو على است .
منقول است « 3 » كه پادشاه تبريز را عارضهاى روى « 4 » داد كه پايهاى او از كار رفته شل گرديد و از جاى نمىتوانست جنبيد . هرچند اطبا و حكيمان « 5 » تبريز معالجه كردند « 6 » هيچ اثرى ظاهر نشد ، آن خواجهء بازرگان به پيش پادشاه رفته كيفيت پسر خود را عرضه داشت نمود . پادشاه گفت كه : به غير از وى كسى اين مرض را علاج نمىتواند نمود . آن پادشاه را به يمين الدوله دوستى و مراسلتى بود ، تحف و هداياى مناسب ترتيب نموده قاصدى به جانب بخارا روانه گردانيد « 7 » ، و از يمين الدوله استدعاى تشريف قدوم ابو على نمود . چون رسول رسيد ، يمين الدوله آن مكتوب را به پيش ابو على فرستاد و گفت : مصلحت چگونه است ؟ ابو على گفت : راى پادشاه حاكم است .
يمين الدوله گفت : بغايت مناسب مىنمايد رفتن ايشان ، زيرا كه بناى دوستى و محبت ميان من و پادشاه تبريز به رفتن شما استحكام تمام مىپذيرد .
القصه ساختگى نمودند ، و شيخ ابو على را به كوكبه و حشمت تمام متوجه تبريز گردانيدند . چون بر لب آب جيحون رسيدند ، ابو على گفت كه : محال
هامش
( 1 ) -C , A: مطلوب
( 2 ) -B: از مخترعات طبع
( 3 ) -B: آوردهاند
( 4 ) - نسخ ديگر : دست
( 5 ) -T , B: ندارد ؛P: حكما
( 6 ) - نسخ ديگر : معالجهاش نمودند
( 7 ) -A: نمود ؛C: ندارد