زرنيخ و بادنجان [ خام ] معالجه نمودى ؛ شآمت مقدم و نحوست منظرش به مثابهاى بود كه دست هركه را گرفتى از دست رفته از پاى درآمدى ، و هر خستهاى كه روى او را مشاهده نمودى ديگر روى نيكويى نديدى . [ قطعه ] :
آنكه تا دعوى طبابت كرد * ملك الموت رفت نزد خدا
گفت من داشتم يكى منصب * كه نبود اندر آن شريك مرا
گشته پيدا كنون يكى شخصى * كه كند قتل بندگان ترا « 1 »
يا كن او را ز منصب من عزل * يا مرا خدمت دگر فرما
منقول است كه يمين الدوله آن طبيب را طلب نمود و از معالجهء مرض خود از وى سؤال فرمود . آن جاهل سخنان پريشان گفتن گرفت « 2 » و اظهار حكمت و دانائى نمود . چون شيخ ابو على را از آن [ علم ] وقوفى نبود هيچگونه دخلى ننمود .
القصه آن مجلس را تمام شغل فرمود و يمين الدوله تمام به وى متوجه گرديد و به شيخ بو على نپرداخت . آتش غيرت در درون سينهء ابو على بر افروخت و گفت :
( 125 A )
اى دريغ ، من اين علم را نورزيدهام ، [ علم ] خود اين علم بوده است . چون مجلس متفرق گشت ؛ ابو على ملول به خانه رفت و به خود قرار داد كه تا اين علم را كما ينبغى به دست نيارد به مجلس يمين الدوله نرود . چون بعضى [ از مسايل ] طبيبى موقوف است به سماع
هامش
( 1 ) - در نسخهAبيت 3 و 4 را با همان خط در حاشيه نوشته و در نسخهءCآنها را در آخر آورده است
( 2 ) -P: آغاز كرد