بود ، بر وى ظاهر شد كه اين در حق وى تهمت است . به پادشاه
( 123 B )
گفت كه : اين شخص گناهى ندارد و اين در حق وى تهمت است . خليفه فرمود كه : چون بىگناهى وى بر ضمير منير شما ثابت « 1 » گشته باشد او را خلاص فرمايند . شيخ [ به تعجيل ] بيرون آمدند . در وقتى بود كه دست او را به چوب بسته بودند و جلاد مىخواست [ كه ] تيغ راند . شيخ رسيد و نعره زد كه اى جلاد دست نگاه دار و او را منع كرد « 2 » و دست آن درويش را گرفته از آن عقوبت خلاص گردانيدند . بعد از آن شيخ فرمودند كه اى درويش از براى اينچنين مصلحتها ملازمت پادشاه را اختيار كردهايم كه دست بىگناهان بريده نشود . آن درويش در پاى شيخ افتاد و عذر بسيار خواست و توبه نمود .
القصه ابو على را حجتى نماند و ملازمت را قبول نمود .
آوردهاند كه نصر سامانى « 3 » فرمود كه از براى ابو على كرسى ساختند و آن را مرصع و مكلل كرده به جواهر و يواقيت پرداختند ، و شدهاى از مرواريد در پيش آن كرسى آويختند ، و آن كرسى را بر دست راست خود مقرر فرمود . ابو على مانند نير اعظم كه بر سپهر لاجوردى يك نيزه برآيد ، بر بالاى آن كرسى برآمد و نشست و مجلس يمين الدوله را رشك فردوس برين مىگردانيد . منقول است كه روزى ابو على به نصر سامانى گفت كه : وقت مطالعهء من سحر است و در آن هنگام جماعت رنگريزان به آواز كدنگ مزاحم و مشوش اوقات « 4 » من مىشوند . يمين الدوله حكم فرمود كه ديگر در وقت سحر آن كار نكنند . بعد از چند روز گفت كه : كدنگكوبان سمرقند مرا مشوش مىدارند « 5 » . يمين الدوله تعجب نمود كه اين چه نوع تواند بود كه از سمرقند كسى آواز كدنگ را شنود ، اما هيچ اظهار [ آن ] نكرد . ابو على دانست كه
هامش
( 1 ) -P: ظاهر
( 2 ) -P: جلاد بايستاد
( 3 ) - چنين است در نسخ ديگر
( 4 ) -P: احوال
( 5 ) -P: مىسازند