را طلبيد ، آن مردك را حالت عجيبى شد . گفت : جلاد را چه مىكنند ؟
گفتند : سر ترا [ از تن ] جدا كرده پيش پادشاه مىفرستيم . گفت : واويلا اين چه سخنى است ! من از پى درج درآمدهام . كتوال آن خط را به وى نمود ، چون مضمون را بديد كاتب قضا سجل عمر او را درنورديد . گفت : اى امير اين خط از من نيست از كس ديگر است ، در حقيقت من دارندهء اين مكتوب نيستم ، اگر گويند من همين دم صاحب خط را حاضر سازم . حاكم گفت :
مهمل مگوى و جلاد را حكم كرد كه او را گردن زد و سر او را فى الحال به پيش پادشاه فرستاد . چون قاصد سر او را پيش پادشاه آورد ، نظر كرد ديد كه سر نديم وى است . پادشاه انگشت به دندان گزيدن گرفت و گفت : سبحان اللّه ! اين چه امر بو العجب است ! من اين خط را به كس ديگر داده بودم ، بارى نيكراى را طلب نمود و كيفيت حال را پرسيد . نيكراى حال خود را و مصاحبت او را و خوردن طعام او و آستين بر « 1 » دهان ماندن را به تمامى شرح داد .
پادشاه را معلوم شد كه آن حسود در حق وى مكر و غدرى كرده بوده است .
خداى را شكر بسيار گفت و نيكراى را عذر [ خواهى ] بىحد « 2 » نمود .
القصه چون شيخ بو على اين حكايت را گفت و اين در معرفت سفت ، يمين الدوله فرمود كه بر ضمير منير آفتاب تنوير حكيم روزگار و فيلسوف نامدار مخفى و محجوب نخواهد بود كه به حكم النّاس مجزيون « * » باعمالهم إن خيرا فخيرا و إن شرا فشرّا هركس به جز او سزاى عمل رسيده و مىرسد ، از اين انديشه نمىبايد كرد . [ بيت ] :
هركه او نيك مىكند يابد * نيك و بد هرچه مىكند ، يابد
إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها
« 3 »
وَ لا يَحِيقُ الْمَكْرُ السَّيِّئُ
هامش
( 1 ) -C , A: در
( 2 ) -B 2 , C , A: بسيار
( 3 ) - قرآن ، سورهء 17 قسمتى از آيهء 7
( * ) س 17 : مجزون