خزاين هيچ پادشاهى مثل آن جوهر نبوده است ، امروز بحر كرم ما موج بر اوج بخشش رسانيده آن را در دامن مراد تو انداخت . اين رقعه را بگير و به پيش كتوال فلان قلعه بر . نيكراى خوشحال گشته از پيش پادشاه خرامان بيرون آمد و خداى را شكر مىگفت و غافل از آنكه در آن رقعه نوشته چيست .
ناگاه آن حسود مردود به وى رسيد و او را خوشحال ديد ، سبب پرسيد . گفت :
پادشاه در مقام بندهنوازى و ذرهپرورى شدهاند و مكتوبى نوشتهاند به كتوال فلان قلعه و درج درى به من انعام فرمودهاند . آن ملعون كه اين حكايت شنيد درج دلش مانند مجمر پر از جمرات آتش حسد گرديد ، و دود از كانون سينهء [ پركينه ] بركشيد و علم آه برآورده ، دماغ سودايى او را چون دل پرغل وى سياه و تاريك گردانيد . با خود گفت آه [ اين ] تدبير من موافق به تقدير نيفتاد و اين انديشه « 1 » كه كردم هيچكارى نگشاد « 2 » . اكنون كار وى روى در ترقى نهاد ، چه سازم و چه مكر و حيله پردازم . با خود گفت هيچ بهتر از آن نيست كه اين رقعه را به تدبير از وى بستانم و آن را به كتوال رسانم و آن گنج را گرفته فرار نمايم و او را از اين دولت محروم سازم . با وى گفت : اى برادر مرا در آن قلعه [ مهم ] ضرورى است ، چند روز است كه از پادشاه اجازت طلبيدهام و امروز مىخواستم كه بروم اگر اين خدمت را به من فرمايى من به جان منت دارم و اين خدمت را كما ينبغى بهجاى آرم و اين امانت را بىشايبهء خيانت تسليم نمايم . نيكراى گفت اى عزيز اين بغايت كرمى است « 3 » كه دربارهء اين فقير بهجاى مىآريد ، چون اين خدمت را بگزارى ، من نيز آنچه قاعدهء دوستى و يارى است به تقديم رسانم . حاصل كه آن رقعه را گرفت و همچون بخت برگشتهاى خود روى بدان قلعه نهاد .
چون آن رقعه را كتوال برگشاد و مطالعه كرد فرمود
( 122 B )
كه جلاد
هامش
( 1 ) -P: و از اين انديشه
( 2 ) -P: برنيامد
( 3 ) -B 2: غايت كرم است