تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 65

مساهمون:

ص٦٥
[ لايق ] تربيت پادشاه نيستند . [ بيت ] :
پرتو نيكان نگيرد هركه بنيادش بد است * تربيت نااهل را چون گردكان بر گنبد است
پادشاه پرسيد كه : غرض از اين حكايت چيست ؟ گفت : شاها من وقتى افشاى اين راز مىنمايم و قفل از در درج اين اسرار مىگشايم كه حضرت پادشاه خلد ملكه شرط فرمايد كه حكايت مرا كماينبغى تفحص و تفتيش نمايند و خط بطلان بر حديث من نكشند و تيغ سياست كشيده مرا بىگناه نكشند . پادشاه بر وفق مدعاى « * » وى او را مستأمن گردانيد و مستوثق ساخت . گفت : [ شاها ] ، به جان زنهار كه اين درويش بدكيش را كه شما نيك‌راى مىخوانيد و او را پهلوى خود مىنشانيد و او را محرم اسرار و كاشف استار خود گردانيده‌ايد « 1 » و واقف بر سراير ضماير خود ساخته‌ايد ، [ وى ] شما را غيبت مىكند و عيبى كه ذات پاكيزه صفات ملك سمات شما از آن برى و عارى است ، بر شما اثبات مىكند و مىگويد كه : از دماغ پادشاه نتنى « 2 » ظاهر مىشود كه من از آن بسيار بتنگم و بغايت رنج و عذاب مىكشم « 3 » . و همواره در وقتى كه [ شما ] « 4 » با وى راز مىگوييد او آستين بر « 5 » دهان خود مىگيرد . پادشاه بر مثال غنچه سر به جيب تحير فرو برد و بر خود بپيچيد « 6 » و گفت كه : من او را مرد سليم النفس و صحيح القول اعتقاد داشتم و او را در اين مرتبه خبيث‌طبع نمىپنداشتم ؛ وى چگونه اين‌چنين افترا و كذبى صريح در حق من مىگفته باشد ؟ آن حسود بدبخت گفت : شاها ، حقيقت و فطرت كسى را به آسانى نمىتوان دانست و مطلع بر ماهيت كسى گرديدن در كمال دشوارى است .
هامش
( 1 ) -C , A: گردانيديد ( 2 ) -B 2: از دماغ پادشاه و بينى وى بوى بدى ( 3 ) -B 2: در رنجم ؛P: و من از آن بغايت در رنج و عذاب بسيارم ( 4 ) -P: خفيه با وى ؛T: خفيه و آشكار با وى ( 5 ) -C , A: در ( 6 ) -A: بو پيچيد ( * ) س 8 : وقف مدعاى