تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 64

مساهمون:

ص٦٤
اوست تا زمانى كه زنده باشم و مرا قوت و قدرت « 1 » آن باشد [ كه ] با تو مختلط و مصاحب باشم ، از تو يك زمان جدا و مهجور نباشم ؛ زنهار كه اين سخن مگوى و آهن سرد مكوب و خاطر بر مصاحبت اين فقير قرار ده كه هر نوع راى تو مقتضى آن باشد ، هرگز يك سر موى از آن انحراف ننمايم . هرچند كه نيك‌راى ممانعت نمود وى در مبالغت افزود تا آنكه به حكم الضّرورات تبيح المحظورات آن را قبول نمود ، ناگاه سپاه نصرت اقتران « 2 » ظفر قرين كه در طلب نعمان شاه يمنى متردد بودند رسيدند « 3 » و پادشاه نيك‌راى را به نوعى برداشت و اعزاز و اكرام به‌جاى آورد كه اهل لشكر حيران و واله شدند . چون نعمان شاه به مستقر خلافت بازگشت با نيك‌راى طرح مخالطت و مصاحبت انداخت ، از وى چندان آثار عقل و فراست و ديانت « 4 » و كياست احساس نمود كه [ او را ] مستشار و مؤتمن خود ساخت . آورده‌اند كه پادشاه را ملازمى بود در غايت تقرب كه نفس ناطقهء وى بود ، پادشاه بىوقوف وى به هيچ‌كارى مبادرت نمىنمود . چون ديد كه كار نيك‌راى روزبه‌روز روى در ترقى « 5 » دارد ، آتش
( 121 A )
حسد در كانون سينهء وى اشتعال يافت ، به سوى وادى تأمل و تفكر شتافت ، با خود گفت : اگر اين شخص بر اين منوال ماند ما را هيچ قدرى « 6 » و قيمتى نماند ، تدبيرى بايد كرد كه او را از نظر پادشاه بيندازم و از ملازمتش دور و مهجور سازم . روزى پادشاه در خلوتى نشسته بود ، با وى از هر بابى سخنى « 7 » در پيوسته ، حكايت « 8 » بدانجا رسيد كه بعضى از آدميان از قبيل آنند كه ايشان قابل رعايت و
هامش
( 1 ) -P: تواناى ( 2 ) -C , A: نصرت‌پناه ( 3 ) -P: بعد از تردد بسيار بپادشاه ملحق شدن ( شدند ) پادشاه آنچه واقعه كه در ميان پادشاه و نيك‌راى واقع شده بود همه را به اركان دولت گفت ( 4 ) -C , A: فراست دريافت ( 5 ) -A: به روى روز ؛C: روزبروز در ترقى ( 6 ) -A: قدر ( 7 ) -B 2 , P: حكايتى ( 8 ) -B 2 , P: سخن