دردى است در دلم كه گر از پيش آب چشم * بردارم آستين برود تا به دامنم « 1 »
عجيب قضيهاى و غريب واقعهاى ! گفتن وى موجب فتنه و غوغاست و نهفتن آن مستلزم محنت و بلا . القصه من چنين معلوم كردهام كه بىبى از شما برگشته است و دل در عشق برادر شما بسته ، و هردو بههم اتفاق كردهاند و كمر به خون شما بستهاند . من اين را از آنجا مىگويم كه يك روز برادر شما را ديدم كه به دست وى استرهء تيزى داد و باهم حكايت بسيار گفتند . بعد از چند روز شما در خواب بوديد من ديدم كه بىبى استرهء تيز از آستين برآورد و دست به زير گلوى شما برد ، شما حركتى كرديد فى الحال باز وى استره در آستين پنهان كرد . خواجه چون اين سخن بشنيد بغايت متردد گرديد . گفت : اى غلام ، رحمت بر تو باد كه مرا بر اين امر مطلع گردانيدى . و خواجه در مقام امتحان شد و به خانه درآمد و عورت خود را گفت كه : من امروز گرانى در خود در مىيابم و خواب بر من غلبه كرده بستر بينداز كه ساعتى استراحتى كنم . اين بگفت و سر ببالين نهاد [ و ] خود را به خواب ساخت . اما به چشم سر « 2 » حاضر و ناظر [ و ] به گوشهء چشم نظاره مىنمود . زن « 3 » مظلوم فقير گمان برد كه وى در خواب گشته است ، فى الحال استره را از آستين برآورد و دست به زير گلوى شوهر خود دراز كرد ، [ كه آن ] خواجه برجست و سردست او را با استره بگرفت و گفت : اى بدبخت چه مىخواستى كه كنى و او را مجال سخن نداد و سر او را گوشتاگوش بريد ، و بعد از آن به در خانهء برادر خود آمد و او را طلبيد و به خانهء خود برد و آن فقير بىگناه را نيز به قتل رسانيد . فتنه و آشوب برخاست و اولياء آن زن خواجه را عذابها
( 120 A )
كردند و بسى
هامش
( 1 ) -P: ببرد تا بدانم
( 2 ) -P: سر و دل ؛T , B 2: سردون ( ؟ )
( 3 ) -T: بىبى بيچاره ؛C , A: آن