نمام بكشت و تا زنده بود از آن اندوه و پشيمانى بيرون نمىآمد . سليمان شاه گفت آن كدام است ؟ گفتم :
آوردهاند كه در ولايت عراق خواجهاى بود . مال بسيار و ثروت بىشمار داشت . روزى به بازار درآمد تا از براى خود غلامى خرد . در بازار غلامى ديد بغايت صاحب جمال ، چون او را از صاحبش خريدارى نمود ، گفت : اين
( 119 A )
غلام من يكى عيب « 1 » دارد كه نمام و سخنچين است ، ديگر هيچ عيب ندارد . خواجه گفت : سهل است ، دروغگويى و نمامى غلام چه خواهد بود ؟
زر بداد و آن غلام را بخريد و به خانه آورد . آن خواجه كنيزكى سرو قامتى آفتاب طلعتى عنبر مويى داشت كه سرو آزاد پيش قامت او فروماندى ، و گل و رياحين از رشك عارض او عرق شبنم بر رو آوردى . اين غلام را به آن كنيزك علاقهء تعشقى پيدا شد . بعد از چندگاه اين [ غلام ] به بعضى از مصاحبان خواجهاش اين راز را در ميان نهاد و آن كنيزك را طلبيد . خواجهاش در آن باب تعللى مىنمود ، آن غلام بىبى خود را مانع اين امر ، مىدانست ، از بىبى كينه در دل گرفت و شب و روز در فكر آن بود كه بىبى خود را از صحبت خواجه دور و مهجور سازد . تا آنكه روزى در خانه به غير از بىبى و غلام هيچكس نبود . غلام زمان زمان تبسمى مىكرد و سرى مىجنبانيد ، آن عورت چون آن را بديد از وى استفسار نمود . گفت : اى بىبى ولىنعمت من ،
چه گويم كه ناگفتنم بهتر است * زبان در دهان پاسبان سر است
يكى سرى است و يكى رمزى است كه من مشاهده كردهام كه [ مصرع ] :
گفتن نمىتوان و نهفتن نمىتوان
[ گفتن بنابر آنكه ] « 2 » مىترسم كه بىطاقت شويد و آن را فاش گردانيد ، و نهفتن
هامش
( 1 ) -C , A: يك عيب
( 2 ) - درC , A: بنابر آنكه مرا بر شما رحم مىآيد