بنابر آنكه مرا بر شما رحم مىآيد ، مبادا كه اگر نگويم امرى به وقوع آيد كه شما به آن درمانيد . بىبى كه اين را شنيد بىطاقت گرديد و به غلاظ و شداد سوگندها خورد كه من اين راز را فاش نگردانم . غلام گفت : اى بىبى من معلوم شما باد كه خواجهء من در جايى تعلقى پيدا كرده و كار به جايى رسيده است كه دمبهدم است كه به آن محبوب دست طرب در آغوش مىكند و شما را بالكليه فراموش گرداند . زن كه اين سخن را شنيد آتش غيرت در سينهء وى افروختن گرفت و اشك ندامت بر رخسارش ريختن گرفت . گفت : اى غلام ، رحمت بر تو باد كه مرا خبر كردى و حق نمك بهجاى آوردى . اكنون من دانم كه بر وى چه مىكنم . غلام گفت : اى بىبى ، مصلحت نيست كه شما اظهار اين معنى نماييد و سر اين راز بگشاييد ، زيرا كه سبب جنگ و نزاع مىشود [ و ] خواجه در تعصب مىافتد و به آن كار بيشتر ميل مىنمايد ، بىبى گفت : اى غلام چه سازم كه مرا طاقت نمانده . غلام گفت : اى بىبى ولى نعمت من تدبير اين كار بكنم ، شما بايد كه وقتى كه خواجه در خواب باشد
( 119 B )
استرهء تيزى برگيريد و [ دو ] موى از زير گلوى خواجه ببريد و به من دهيد تا من بر آن افسونى خوانم و رشتهء جان خواجه را به محبت شما چنان پيوند سازم كه مانند موى بر آتش محبت « 1 » شما در پيچ و تاب شود . بىبى گفت :
اى غلام اگر تو اين كار كنى هرچه مطلوب و مدعاى تو باشد روا گردانم .
غلام استرهء تيزى به وى داد و از خانه بيرون رفت و خواجهء خود را پيدا كرد و پيش وى آمده خود را ملول گرفت . خواجه چون اثر ملال در غلام بديد ، از وى پرسيد كه : اى غلام سبب چيست كه ترا چين در جبين مىبينم و [ ترا ] ملول و غمگين مىيابم ؟ غلام در گريه شد و گفت اى خواجه ، [ بيت ] :
هامش
( 1 ) -B 2 , P: دوستى