تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 56

مساهمون:

ص٥٦
خرم و برومند باد . در وقتى كه احرام ملازمت مصمم گردانيده بودم ، از دوستان التماس نمودم كه تحفه‌اى كه لايق و مناسب و هديه‌اى كه درخور و موافق عتبهء عليه باشد سرانجام نمايند . يكى گفت كه : من در فلان جزيره « 1 » درختى مىدانم كه ميوهء او را اين خاصيت است كه اگر پير از وى خورد فى الحال جوان مىگردد ، و اگر مريض از او بنوشد مرض وى به صحت مبدل مىگردد . گفتم كه : هيچ تحفه‌اى در عالم از اين بهتر و لايق‌تر نيست . با وى به آن جزيره رفتم و نهالى به دست آورده روى به درگاه عالم‌پناه آوردم . آورده‌اند كه چيپال شاه را يكى « 2 » باغى « 3 » بود كه روضهء ارم از رشك گل و رياحينش صد هزار داغ آتشين از لاله‌هاى رنگين بر سينه داشت و از حسرت بالاى رعناى درختان
( 118 A )
نازنينش هر طرف دود آهى از سرو سهى برمىافراشت . درخت صنوبر فردوس برين را از هوس شمشاد آن حديقهء جنت آيين ناخن حسرت در دل و پاى حيرت در گل بود . باغبان را طلب نموده فرمود كه : اين نهال را كه ثمرهء آن مثمر سرمايهء جوانى و مستلزم حيات جاودانى است ، در آن روضهء جنت‌آسا تربيت و پرورش نمايد . پير باغبان آن نهال را مانند الف در ميان جان نگاه مىداشت تا به اندك زمانى چنان نشو و نما يافت كه كه شاخ و بالش سر به اوج ثريا كشيد و بيخ و ريشهء پيچ‌درپيچش در تحت الثرى بر پشت گاو و ماهى رسيد . تا بعد از چند سال اين نهال در بار آمد و ميوهء او پخته گرديد . اتفاقا يك ميوه‌اش پخته و مهرا گشته بر زمين افتاده بود و مارى بر وى رسيده دندان در وى فروبرده و زهر در وى ريخته ، باغبان آن را ندانسته بر طبق نهاده پيش پادشاه آورد . پادشاه كه آن ميوه را ديد مىخواست كه فى الحال آن را بخورد و زندگانى از سر گيرد . وزيرى داشت گفت : شاها ، پادشاهان را در امثال اين چيزها تأمل واجب و لازم است ، تا اين ميوه را
هامش
( 1 ) -C , A: + يكى ( 2 ) -P: ندارد ( 3 ) -P: چهار باغى