تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 55

مساهمون:

ص٥٥
آنكه او را نيست ياد « 1 » دوستان * كن فراموشش كه نبود دوست آن
مدت مديد و عهد بعيد بود كه از خويش و اقرباى خود جدا گشته بودم و از ايشان خبرى نداشتم ، رفتم و ايشان را از وصال خود خشنود كردم و باز رو به درگاه خلايق‌پناه « 2 » آوردم ، [ بيت ] :
چند روزى گرچه رفتم از درت اى سرو ناز * باز رو با « 3 » درگهت آورده‌ام با صد نياز
و ديگر بزرگان گفته‌اند كه : كثرت مصاحبت و دوام مخالطت مستلزم كلال و ملال مىباشد ، فلاجرم حضرت نبوى عليه التحية و السلام فرموده‌اند كه : يا ابا هريرة زرنى غبّا تزدد حبّا ؛ يعنى هرروز ميا كه محبت زياده شود . اگرچه شربت جانفزاى دلاراى وصال زنگ دل مىبرد و راحت جان مىآرد ، اما بعد از تجرع مرّ المذاق « 4 » فراق در تن مردهء صدساله روان مىآرد . اى پادشاه دلنواز ، يك چند روزى كه از دولت ملازمتت دور و مهجور بودم و زهر فراق از ساغر افتراق پيمودم ، قدر نشأهء بادهء وصال معلوم كردم و لذت دولت حضور تو بر سر آوردم . [ بيت ] :
من نه آنم كز درت جايى روم تا زنده‌ام * گر اجل دورم كند از كوى تو معذور دار
چيپال شاه آن طوطى را نوازش بسيار كرده با او لطف و عنايت بىحد نمود و گفت : اى طوطى ، اين چگونه نهالى است كه با خود آورده‌اى ؟ گفت : شاها ، هميشه نهال دولت و اقبال شاهى به رشحات [ سحاب ] عنايت الهى سرسبز و ارجمند ، و دوحهء حشمت [ و عزت ] شهنشاهى به ميوهء الطاف نامتناهى
هامش
( 1 ) -C , A: دل با ( 2 ) - نسخ ديگر : عالم‌پناه ( 3 ) -B 2 , P: در ؛T: بر ( 4 ) -T: فراق زهرى ( ! )