جان بيندازم . [ بيت ] :
چند روزى مىبرد بخت بد از كوى توام * باز قلاب محبت مىكشد سوى توام
كيفيت احوال آن است كه من پادشاه خيل طوطيان بودم ، عمرها در هواى فضاى « 1 » سلطنت و پادشاهى پرواز مىنمودم ، از آنوقت كه صياد قضا و قدر مرا به دام مصاحبت تو انداخت و گرفتار قفس ملازمت تو ساخت ، جمعى كثير و جمى غفير از توابع و لواحق من اطراف و اكناف عالم را مىپيمايند و مرا طلب مىنمايند ، اكنون به حكم مقولهء من طلب شيئا و جدّ وجد اين طوطى كه در پهلوى من نشسته مىبينى ، برادر من است كه مرا شناخت و گفت : اى برادر ارجمند و اى دوست به جان پيوند ، ترا چه واقع افتاد و چه حادثه دست داد كه تمام خيل و سپاه و محرمان حرم بارگاه از فراق تو اوقات به ماتم مىگذرانند ، و مانند بلبلان بهار ناله و افغان هزاران دارند . [ بيت ] :
صبح ما بىتو به غم « 2 » شام به ماتم گذرد * صبح و شام كسى از هجر چنين كم گذرد
[ فرد ] :
آنچه از ما گم شده گر از سليمان گم شدى * بر سليمان هم پرى هم اهرمن بگريستى
اى برادر ، هرچند ترا از مصاحبت احباب
( 117 A )
ملالت بود و طبع نازكت بر مهاجرت و مفارقت اصحاب سعى مىنمود ، بارى وقت رفتن بعضى از دوستان و مخلصان را اخبار مىتوانستى نمود . [ بيت ] :
رفتى و در وقت رفتن هم نگفتى خير باد * بنده را اين داغ تا روز قيامت بر دل است
هامش
( 1 ) -C , A: فزاى
( 2 ) -P: بيغم تو