لعل تو كز وى دلم مدهوش گشت * وه نمىدانم چرا خاموش گشت
در فراقت ديده گريان شد چو ميغ * اى دريغا اى دريغا اى دريغ ( 116 B )
قدر روز وصل تو نشناختم * ز آتش غم لاجرم بگداختم
اين ابيات سوزناك بر زبان مىراند و سرشك اندوه و حسرت بر چهره مىافشاند ؛ چون از گريه و نوحه وا « 1 » پرداخت ، آن طوطى را از دست بينداخت . از دست پادشاه جدا شدن همان بود ، بر گوشهء ايوان در پهلوى آن طوطى [ ديگر ] نشستن همان . چيپال شاه حيران شد كه اين چگونه امر بوالعجبى بود و اين طوطى عيار چه نوع مكر و شعبدهاى نمود . زبان به نوازش او بگشاد كه : اى گزيدهتر از مرغ روح ، و اى مفرح دل مجروح ، اى مرغ شاخسار زندگانى ، و اى مونس روزگار جوانى ، از ما چه تقصير ديدهاى كه از مخالطت و مصاحبت ما رميدهاى ؟ [ بيت ] :
جانا بگو كه از من بىدل چه ديدهاى * كز دام ما چو طوطى وحشى رميدهاى
طوطى زبان شكرفشان به معذرت آن شاه معدلت نشان برگشاد و گفت :
شاها ، [ بيت ] :
از تو ميمون گشته شاها بخت روزافزون من * گر ز حكمت سر كشم در گردن من خون من
شاها ، گمان مبر كه حقوق نعمت شاهى [ را ] فراموش سازم ، و طوق وفادارى و حلقهء خدمتگارى و هوادارى درگاه شهنشاهى را از گوش و گردن
هامش
( 1 ) -C , A: دل