تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 48

مساهمون:

ص٤٨
ديده دست اميد از جان شيرين شسته ، قطره‌هاى اشك خونين بر چهره مثل شراره مىنمود . ناگاه ديد كه از بالاى كوه رشحات آب زلال چون اشك عاشقان به روى سنگ مىغلطيد ، يا خود از حرارت خورشيد قطرات عرق از مسامات سنگ خاره مى
( 115 B )
چكيد . عادل شاه جام زرين از تركش برآورده در زير آن داشت تا زمانى كه پر آب شد ، چون خواست كه آن جام را به لب رساند و آتش تشنگى را به آن آب فرونشاند ، آن باز بال خود را بر آن جام زده آب را به تمامى بر زمين ريخت . عادل شاه در غضب شده آن باز را بر گرد سر گردانيده چنان بر زمين زد كه باز هلاك شد . [ مصرع ] :
شرمى « * » از مظلمهء كشتن آن بازش باد
چون تشنگى به غايت غلبه نموده بود ، او را تحمل آن‌كه جام از قطرات پر شود نبود . از اسپ فرود آمده قدم بر دامن آن كوه نهاد تا خود را بر سر چشمه رساند . چون بر كمر كوه رسيد بر سر چشمه اژدهايى ديد كشته و از تاب افتاده ، زهر آن روان گشته در آن چشمه ريخته و آب آن مثل ماء حميم به جوش آمده . عادل شاه چون آن حالت بديد نعره‌اى زد و بيهوش شد . چون به حال خود آمد تشنگى بر وى فراموش گشته ، خداى را شكر بسيار گفت و بر كشتن باز تأسف مىخورد و زارزار مىگريست ، و همواره از زهر فراق آن باز چشمه‌سار ديده‌اش غليان نموده « 1 » ، خونابهء جگر بر چهره مىآورد و از زبان باز به خود خطاب كرده مىگفت : [ مصرع ] :
كاحباب چنين كنند احسنت احسنت
اى پادشاه چون بىگناهى من بعد از سياست ظاهر گردد ، هر آئينه ترا نيز پشيمانى و ندامت روى خواهد داد « 2 » . [ مصرع ] :
هامش
( 1 ) -C , A: مىنمود ( 2 ) -P: دست دهد ( * ) س 9 : شرمش