كه باز خود را بىگناه هلاك ساخت و مرغ دل خود را در چنگال عقوبت عقاب پشيمانى و ندامت انداخت .
سليمان شاه پرسيد كه آن چگونه [ بوده ] است ؟ فى الحال برخاستم « 1 » و گفتم كه : شاها هميشه شاهباز عزت و حشمت را بر سر دست دولت و شوكتت نشيمن باد و كبوتر دل دشمن از آسيب منقار شنقار قهر و غضبت مانند تيهو در سرپنجهء شاهين در اضطراب و طپيدن . آوردهاند كه در ولايت كشمير پادشاهى بود عادل شاه نام در كمال عدل و داد و به رعايا و برايا در نهايت مرحمت و و داد ، هماى معدلتش در فضاى هواى سلطنت چنان بال مرحمت و عطوفت « 2 » گشوده بود كه عصفور از براى آشيانهء خود از باز و شاهين پر طلب مىنمود ؛ اين پادشاه روزى به كوكبه و دبدبهء تمام به رسم شكار بيرون آمده بود ، اتفاقا از پى صيدى تاخت و به جايى رسيد كه راه برگشتن گم كرد ؛ به دامن كوهى رسيد در غايت بزرگى و بلندى كه سر به فلك لاجوردى كشيده بود ؛ از گرانيش پشت گاو تحت اثيرى شكسته ، و از نوك تيغ بىدريغش سينهء گاو فلك دريده بود ، [ بيت ] :
گر فتادى در پس آن كوه اعظم آفتاب * تا « 3 » قيامت كس كجا ديدى به عالم آفتاب
هوا به مرتبهاى گرم بود كه تاب حرارت آفتاب آن جبل را مانند كوه طور سياه ساخته بود ؛ در دامنش لالهزار نمىنمود ، بلكه از شدت و عفونت هوا آن كوه مثل بيماران خونينجگر خون برانداخته بود . [ بيت ] :
ز مهر گرمى آن كوه بسكه افزون بود * درون ز لعل [ و ] برونش ز لاله پرخون بود
آتش عطش در كانون سينهء عادل شاه به نوعى برافروخته بود كه به آب شور
هامش
( 1 ) - نسخ ديگر : برخواستم
( 2 ) - نسخ ديگر : عاطفت
( 3 ) -P: در