ملامت خون ناحق حاصل باشد .
القصه ، هرچند غلام ممانعت مىنمودى در مبالغت مىافزود تا عاقبت الامر كار آن بىعاقبت به كشتن قرار گرفت « 1 » . نماز شام كه هندوى ظلام شب قيرفام سر مرزبان روز را ببريد و در چاه مغرب انداخت و سكان سراچهء عالم را در ماتم وى مانند آل عباس سياهپوش ساخت ، آن حسود با جمعى از دوستان و مصاحبان به خانهء من درآمد ، چنانچه رسم و قاعدهء مهماندارى و طريقهء خدمتگارى باشد قيام و اقدام نمودم و زبان به اداى شكرگزارى قدومش بدين نمط گشادم كه :
آمدى اى شمع و مجلس را چو گلشن ساختى * پاى بر چشمم نهادى خانه روشن ساختى
حاصل كه تا يك پاس از شب صحبتى داشتيم ، همگنان او را از جملهء محبان مىپنداشتند ، چون عزيزان عزيمت رحلت نمودند ، وى اظهار آن كرد كه :
من امشب از اينجا نمىروم و با تو صحبت مىدارم . گفتم : اى يار نامى و اى عزيز گرامى لطف مىنمايى و التفات مىفرمايى و گرنه « 2 » [ بيت ] :
من كه باشم كه بر آن خاطر عاطر گذرم * لطفها مىكنى اى خاك درت تاج سرم
اگر ترا سر به مصاحبت اين كمينه فرود آيد ، مرا سر مفاخرت و مباهات بر اوج آسمان سعادت سايد . [ مصرع ] :
زين تفاخر شايد ار سر بر فلك سايد مرا
حاصل كه با يكديگر نشستيم و از هر درى سخنان در پيوستيم تا وقتى كه دو پاس از شب درگذشت ، ناگاه برخاست « 3 » و گفت : مرا عجب مهم
هامش
( 1 ) -B 2 , P: يافت
( 2 ) -B 2: و گرنه ، خواجه حافظ عليه الرحمه فرمايد
( 3 ) - نسخ ديگر : برخواست