و نزاعى واقع شد « 1 » ، مدتها بود كه در آتش حسد مىسوخت و از براى سوختن پر و بال پروانهء اقبال من شمع تدبير مىافروخت ؛ باوجود اين با من اظهار محبت و دوستى مىنمود و در پيش پادشاه خود را در سلك دوستان و مخلصان من منخرط گردانيده بود . [ مصرع ] :
نعوذ باللّه از اين نوع دشمن خونخوار
هرچند در انهدام مبانى جاه و حشمت [ من ] سعى و اهتمام كرد مرادش به حصول نپيوست و بناى اقبال من به سنگ تدبير او نشكست . [ مصرع ] :
دشمن چه كند چو مهربان باشد دوست
عاقبت الامر كارش به جان و كاردش به استخوان رسيد ، غلامى كه معتمد و مؤتمن وى بود او را در خلوتى طلبيد و با وى گفت : اى غلام عمرها است « 2 » كه به دولت من عيش و كامرانى كردهاى و هرچه مقصود و مطلب تو بود « 3 » در پناه حمايت من به دست آوردهاى . [ نظم ] :
يك غلام اندر جهان هرگز نيافت * آنچه تو از دولت من يافتى
آنچه مقصود تو بود از خير و شر * جمله را بر وجه احسن يافتى « 4 »
اكنون اداى آن حقوق را ترا خدمتى مىفرمايم و كارى به عهدهء تو مىنمايم ، مىبايد ترا كه از آنرو نگردانى و سرباز نكشى تا من از تو راضى باشم .
غلام گفت كه : اى خواجهء صاحب دولت و اى مخدوم ولىنعمت ، اين بندهء كمينه را در بندگى چه احتياج به اين همه مبالغه و تأكيد است ، من بنده غلام و خدمتگارم . [ مصرع ] :
هامش
( 1 ) -C , A: بود
( 2 ) -C , A: مدتهاست
( 3 ) -B 2: مطلب تو بود از خير و شر جمله را بر وجه احسن يافتى و
( 4 ) -B 2: اين بيت را ندارد