به قدر شيرينى دارد و به اندك از آن قناعت مىتوان كرد . هرچندگاه مىآيم ، از آن مقدارى مىبرم آن را قوت خود ساخته قوت آن را به طاعت خداى تعالى صرف مىنمايم . [ بيت ] :
كسى كه گنج قناعت نيافت هيچ نيافت * كسى كه گوشهء عزلت نديد هيچ نديد
و سبب عزلت و انزوا آن است كه من ملازم سليمان شاه شامى بودم « 1 » و مرا تقرب و نيابت در پيش وى به درجهاى بود كه كفايت جزئيات و كليات مهمات سركار سلطنت مفوض و موكول بر راى و تدبير من بود ، و اعتبار و اختيار من يوما فيوما مثل عنايت و الطاف و عقيدت پادشاه نسبت به من ساعة فساعة مىافزود ؛ طرفة العين از نظر وى غايب نبودم ، و مانند سايه از پيروى آن آفتاب سپهر عظمت و جلال تخلف نمىنمودم . [ بيت ] :
در دلم بود كه بىدوست نباشم يك دم « 2 » * چه توان كرد كه « 3 » سعى من و دل باطل بود
در ملازمت آن پادشاه حسودى بود كه دود آتش حسد وى كانون باطنش را چون دل منافقان سياه ساخته بود ، و
حَمَّالَةَ الْحَطَبِ
« 4 » همت ملعونهاش خرمن صبر و طاقتش را بر
ذاتَ لَهَبٍ
« 5 » حقد و حسد انداخته . [ نظم ] :
توانم آنكه نيازارم اندرون كسى * حسود را چه كنم كاو ز خود به رنج در است
بمير تا برهى اى حسود كاين رنجى است * كه از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست
آن بدبخت نجس « * » دون و آن واجب القتل ملعون
( 113 B )
را به من عداوتى
هامش
( 1 ) -P: مىبودهام
( 2 ) -C , A: هرگز
( 3 ) -P: چو
( 4 ) - قرآن ، سورهء 111 قسمتى از آيهء 4
( 5 ) - قرآن ، سورهء 111 قسمتى از آيهء 3
( * ) س 21 : نجيس