پادشاه درپى وى اسپ
( 112 B )
انداخته به سرعت تمام مىتاخت تا غايتى كه آن آهو از نظر وى غايب گرديد . پادشاه خود را در ميان بيابانى ديد كه كريمهء
كَسَرابٍ بِقِيعَةٍ
« * »
يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً
؟ ؟ ؟ « 1 » از آن خبر مىداد . در آن بيداى كران ناپيدا به غير چشمهء چشم جگر تشنگان خشكلب آبى نبود « 2 » ؛ [ و ] در آن لجهء خونخوار و قلزمزخار بجز از كاسههاى سر سرگشتگان حبابى نمىنمود ؛ تو گفتى از وزيدن باد افواج امواج بر روى ريگ نمايان شده بود ، يا استخوانهاى پهلوى گمگشتگان آن بيابان از زير پردهء غبار مىنمود ؛ يا خود اديم زمين از شدت تاب آفتاب درهم خزيده بود ؛ يا از تجرع خون لبتشنگان تلخكام آن ريگستان خونآشام روى درهم كشيده بود . گاهى از صعوبت حرارت سايه در زير خار مغيلان مسكن كردى و گاهى از غايت اضطراب خود را در چاه افكندى . [ بيت ] :
آهو كه در آفتاب مىگشت * با « 3 » روغن خود كباب مىگشت
در ميان آن بيابان درويشى را ديد كه پوست آهوى را لباس خود گردانيده و مانند سايه در زير خار مغيلان مسكن ساخته و سجادهء عبادت انداخته . نعمان شاه روى به جانب وى آورده سلام كرد . درويش جواب سلام باز داد و بالفور روى به جانب باديه نهاد . پادشاه گفت : اى عزيز ، به حرمت آن خداى كه ترا اين حالت داده و اين منزلت بخشيده ، از من روى متاب و با من سخن ناكرده به باديهء منافرت « 4 » « * * » مشتاب . درويش گفت : اى عزيز با من چه مىگويى و از من چه مىجويى ؟ من چون از خلق عالم وفايى نيافتهام ، از مخالطت و مصاحبت ايشان روى برتافتهام . [ بيت ] :
هامش
( 1 ) - قرآن ، سورهء 24 قسمتى از آيهء 39
( 2 ) -C , A: نداشت
( 3 ) -P: در
( 4 ) - جزP: مسافرت :B 2: مسافره
( * ) س 3 : بقبعة
( * * ) س 18 : مسافرت