تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 40

مساهمون:

ص٤٠
چنان در عشق آن خورشيد خو كردم به تنهايى * كه گر دستم دهد از سايهء خود نيز بگريزم
در اين بيابان از جفاى فرزندان آدم گريخته‌ام و با آهوان دشت در آميخته‌ام .
مردم چو بيوفاست خوش آن جغد نيك‌راى * كآرامگاه خويش به ويرانه ساخته
پادشاه گفت : اى درويش بدان كه من محب و مخلص درويشانم و همواره سر اخلاص و ارادت به پاى ايشانم ، هميشه جوياى صحبت كيميا خاصيت ايشان مىباشم و تخم محبت ايشان در مزرع سينه و زمين دل خود مىپاشم ، و محبت ايشان را وسيلهء وصول دولت دارين مىدانم ، و خدمت ايشان را ذريعهء حصول سلطنت خافقين مىخوانم . [ بيت ] :
روضهء خلد برين خلوت درويشان است ( 113 A ) * مايهء محتشمى خدمت درويشان است
اى درويش خدا را كه از من ساعتى مگريز و با من لحظه‌اى درآميز تا از صحبت سعادت منقبت تو لحظه‌اى محظوظ شوم و به عين عنايت و التفات تو لمحه‌اى ملحوظ گردم . درويش ملتمس وى را قبول نموده ، به‌جاى خود بنشست . نعمان شاه از اسپ پياده گشت و رخ نياز بر زمين ادب نهاده ، به تعظيم تمام پيش وى به زانو درآمد [ و ] گفت : اى بزرگوار ، مىخواهم بدانم كه ترا چه نام است و مولد و موطن تو كدام است و در اين باديه سرگشته چرايى و چگونه معاش مىنمايى ؟ گفت : اى عزيز ، مرا نيك‌راى نام است [ و ] مولدم شام است ، در دامن اين كوه كه مىنمايد صومعهءاى دارم مانند دل عشاق مهجور تنگ و تاريك و به عالم خمول و گمنامى بسى نزديك . در وى منزلى دارم و در آنجا اوقات مىگذارم ، در ميان اين ريگها گياهى است بيخ وى