فلك از تيغ همچون آهن او * نموده سبزهاى در دامن او
در دامن آن كوه جشن ملوكانهاى ساخت و طرح شكارى انداخت .
حشم و خدم را به اطراف [ و اكناف ] آن كوه فرستاد و به الجار « 1 » « * » مقرر كرد كه در ده فرسنگى نواحى اين كوه هردد و دوابى كه باشد آنجا جمع گردانند ، و با جمعى از ندما و خواص و مقربان زمرهء اختصاص در دامن آن كوه پرشكوه به عيش و عشرت مشغول گرديدند . نماز شام كه جام مشعشع [ زرنگار ] آفتاب عالمتاب را ساقى دوران در خم خسروانى مغرب غوطه داد و از انعكاس « 2 » آن كاس پراساس شراب ناب لالهگون شفق منفجر گشته ، دامن كوه فلك لاجوردى را مانند پردهء ديدهء خونبار عاشقان سرخ گردانيد ؛ ساقيان گلعذار بادههاى خوشگوار را در جامهاى مرصع ريختند و مغنيان خوش الحان چنگ در قانون دلنوازى و نغمهپردازى زده ، آتش شوق دلبران را در كانون سينهء عشاق بينوا از باد نى و آتش عود برانگيختند ؛ [ بيت ] :
جام زر را ساقيان از لعل زيور ساختند * دختر رز را ز چين شيشه معجر ساختند
چون آن سپاه و لشكر جانوران شكارى را در دامان آن كوه جمع آوردند ، على الصباح كه خسرو خاور عالمافروز روز باز سفيد صبح را جغولى زرينمهر به گردن آويخته ، به قصد شكار كبوتران نجوم از دامن كوه فلك نيلگون بيرون تاخت ، و شاهباز بلندپرواز گردون شكار خود را بر خيل آن كبوتران انداخت ؛ [ نظم ] :
باز طاووس مهر چون عنقا * در جهان برگشاد بال ضيا
هامش
( 1 ) -T: بلجار و مقر قيلدى كيم ؛P: بلحار
( 2 ) -P , C , A: انعماس ( ؟ ) ؛T: انتعاش
( * ) س 4 : بلجار