بچه گفت : چرا چنين كردى ؟ گفت : من نيمهء آخر را قرار كردهام .
حكايت « 1 » : مغلمى در مسجدى پسرى را وطى مىنمود . جمعى حاضر شده اعتراض كردند كه : اين چه جاى مهملات است ؟ مغلم گفت : من مسجد را جاى امن خيال كردم اين هم جغولخانه بوده است .
حكايت « 2 » : دزدى به بستان تركى رفت . ترك به دنبال وى دويد . دزد بر سر ديوار برآمد : ترك نوكر خود را مىگفت : هى چوماق « 3 » كيتور . چون پاى دزد را گرفت دزد از سر ديوار بر سر و روى ترك ريد ، گفت : هى چوماق « 4 » نى قوى افتابهنى كيتور « 5 » .
حكايت : زنى حيزى را گفت : كون بسيار مده كه در آن دنيا در عذاب باشى . گفت : تو غم خود خور كه ترا جواب دو سوراخ مىبايد گفت .
هامش
( 1 ) -B 2 , A: اين داستان را ندارد
( 2 ) -A: اين داستان را ندارد
( 3 ) -B 2 , C: چقماق
( 4 ) -B 2: حقماقنى
( 5 ) -T: كيلتور