او مىخورد و نمىبرد و تو هم مىخورى و هم مىبرى .
حكايت : جوحى « 1 » گرسنه به ديهى رسيد كه كسى خسته ديد « 2 » ، گفت :
من او را علاج مىكنم « 3 » . روغن و نان طلبيد و لقمهلقمه بر سر آن بيمار « 4 » مىگردانيد و مىخورد ، بعد از آنكه [ سير شد ] [ از سر آن بيمار ] « 5 » بيرون رفت .
رئيس « 6 » مرد ، گفتند « 7 » : چه واقع شد ؟ گفت : اگر من آن نمىكردم نيز مرده بودم « 8 » .
حكايت « 9 » : قزوينى انگشترين در خانه گم كرده بود و در بيرون « 10 » مى طلبيد . گفتند : اين چه معنى دارد ؟ گفت : چه كنيم خانه تاريك است و كوچه روشن .
حكايت « 11 » : زنى در مجلس وعظ در پهلوى معشوق خود افتاد ، كير او را گرفت و از خوشى نعره زد . واعظ گفت : اى عاشقه مگر بر دلت زد ؟
گفت : اى مخدوم به دستم رسيد .
حكايت « 11 » : كسى در مسجد با كفش نماز مىگزارد « 12 » . گفتندش « 13 » : چرا چنين مىكنى ؟ گفت : بارى اگر نماز نباشد « 14 » كفش باشد .
حكايت : شاعرى ديد كه كسى در مسجد غلام بارگى « 15 » مىكند ، منع كرد . بعد از آن خود مشغول شد . آن كس اعتراض كرد . شاعر گفت نشنيدهاى كه : يجوز للشّاعر ما لا يجوز لغيره .
حكايت : مغلمى با بچهاى تا نيمه قرار داد و تمامى را استعمال كرد .
هامش
( 1 ) -P: جوحى جوعى ( ؟ ) ؛C , T , A: جوجى
( 2 ) -P: در حال
( 3 ) -P: از مردم بيمار
( 4 ) -B 2 , C , A: رئيس ؛T: اول خسته باشيغه
( 5 ) - كذا درP( 6 ) -B 2: ريش
( 7 ) -P: بيمار در حال بعد از برآمدن جوعى مرد از او پرسيدند
( 8 ) - ديگر نسخ : مىمردم
( 9 ) -T , B 2 , C: اين داستان را ندارد
( 10 ) -P: كوچه
( 11 ) -A: اين داستان را ندارد
( 12 ) -B 2 , C: ميكرد
( 13 ) -P: كفتش
( 14 ) - كذا درP: نسخ ديگر : باشد ؛T: بارى اگر نماز بولسا كفش هم بولسون ؛B 2 , C: + بارى
( 15 ) -P: اغلام بازى