حكايت : در خراسان [ گويند كه : ] حاكمى بود ، [ او را ] گفتند كه فلان كس به تو شبيه است . حاكم او را طلبيده گفت « 1 » كه : مىگويند كه تو با من مشابهت تمام دارى ، وجه مشابهت آن مىتواند بود كه مادر تو دلاكى مى كرده باشد و به خانهء مردم ترك مىرفته ؟ آن شخص گفت كه : مادرم عورت مستوره بود اما پدرم در خانهء مردم ترك محرم بود .
حكايت : اعرابى در شكارگاه مهمان خليفهء بغداد شد . خليفهء بغداد شراب مىخورد . به كاسهء اول دعوى كرد كه من از امراى مهدىام ؛ در دوم گفت : من مهدىام ؛ و در سوم گفت : پيغامبرم . عرب عزم رفتن « 2 » كرد . گفت :
اگر كاسهء ديگرى مى خورى دعوى الوهيت مىكنى « 3 » .
حكايت : ترسا بچهاى مسلمان شد . محتسب فرمود تا او را ختنه « 4 » كردند ، و شب او را بگاييد . پدرش از او پرسيد كه : مسلمانى را چون يافتى ؟ گفت :
روز كير مىبرند و شب كون مىدرند « 5 » .
حكايت : شخصى را پسرى آمد سوراخ كون نداشت ، سه روز بيش زنده نبود . مولانا قطب الدين فرمود كه : ما در عمر خود يك كون درست ديديم ، آن « 6 » هم زياده از سه روز زنده نبود .
حكايت : مولانا قطب الدين بچهاى را در خانهء مدرسه مىوضعيد ، كسى مىخواست كه درآيد . مولانا گفت : هلهاى
( 213 A )
مردك از تنگى خانه ما دو كس بالاى هم رفتهايم ، [ ترا گنجايش نيست ] « 7 » .
حكايت : شخصى صوفى و خرسى را در باغ گرفت ، صوفى را مىزد و خرس را نمىزد ، [ صوفى « 8 » گفت : خرس را چرا نمىزنى ؟ ] « 9 » گفت « 10 » : زيرا كه
هامش
( 1 ) - ديگر نسخ : طلبيد و بعد از آن گفت
( 2 ) -A: گرفتن
( 3 ) -P: ميگوئى خدايم
( 4 ) - جزT: خطنه
( 5 ) -A: و شب كير ميزنند
( 6 ) -A: او
( 7 ) - كذا درP( 8 ) -P: شخصى
( 9 ) - كذا درP( 10 ) - دنبالهء مطلب در نسخهءPچنين است : آن شخص هم مىخورد و هم ميبرد ؛B 2 , C: ندارد