و كوه بارى بر گردن من انداخت . آگهى گفت : كه بلى شاه من اين را دانسته بودم ، اين اندوه را به شما نپسنديدم . ميرزا را به خاطر رسيد كه مبادا اين كار را وى نكرده باشد و دربارهء خود تهمتى بر خود بندد . ميرزا گفت كه : مولانا آگهى تا [ اين خط را ] در پيش من ننويسى و اين مهر را در نظر من نقش نكنى مرا باور نمىآيد . آگهى دوات و قلم طلبيد و آن خط را فى الحال نوشت و آن مهر را به قلم موى « 1 » انتقاش نمود كه آن خط پيشينه و اين خط را بههم آميخت و هردو را پيش ميرزا انداخت « 2 » . به دشوارى بسيار فرق توانست كرد . بعد از آن ميرزا گفت كه : اى آگهى از خدا نترسيدى و شرم نداشتى كه عياذ باللّه اگر احتياط نمىكردم و او را مىكشتم از عهدهء وى كى بيرون مىآمدم « 3 » ؟ تو مسلمان باشى و شيخزادهء « 4 » شيخ زين الدين باشى كه قطب عالم بوده اينچنين كارى مىكنى ؟ چهرهها را فرمود كه : آگهى را بر سر چارسو « 5 » پارهپاره سازند و [ او را ] بسوزند و خاكستر او را بر باد دهند .
به شهاب الدين اسحاق خبر بردند . گفت : مرا پيش پادشاه بريد . چون آوردندش ، گفت : شاها چون بىگناهى من ثابت شد ، مقرر است كه دربارهء من عنايتى در خاطر گذرانيده « 6 » باشيد ، هيچ عنايت مرا برابر « 7 » آن نيست كه مولانا آگهى گناهش را « 8 » به من بخشيد و از او عفو فرماييد . ميرزا گناه مولانا آگهى را عفو فرمودند [ و از جريمهء
( 212 B )
وى درگذشتند ] « 9 » .
هامش
( 1 ) -T: مو قلمى بيلا
( 2 ) - ديگر نسخ : نهاد
( 3 ) -A: مىآمدى
( 4 ) -A: تو شيخزاده باشى و از اولاد
( 5 ) -A: دار
( 6 ) -A: داشته
( 7 ) -A: هيچ عنايتى در برابر
( 8 ) -A: مولانا آگهى را
( 9 ) - كذا درA