[ 41 ] داستان مولانا آگهى و خواجه شهاب [ الدين ] اسحاق
در ييلاق شرابخانه در تاريخ نهصد و سى و پنج « 1 » بود كه آن عالى حضرت نهضت نزول فرموده بودند . روزى فرمودند : بسيار دلگير مىشويم ، اگر [ گاهى ] حكايتى مىگفته باشيد كه دفع ملال « 2 » شود دور نيست . معروض داشته شد كه : ميرزا شاه غريب كه يكى از فرزندان سلطان حسين ميرزا بود ، در حين خردى از بقش « 3 » خرگاه افتاده استخوان پشت و سينهء او از جا رفته بكرى شده بود [ و ] بغايت خوشطبع بود و شعر را بسيار « 4 » خوب مىگفت و خوب مىشناخت . اين شعر از اوست كه گفته است :
دوستان هرگه گذر سوى مزار من كنيد * جاى تكبيرم دعاى جان يار من كنيد
قاتلم را تا ز خيل مهوشان دانيد كيست * صورتش را نقش بر لوح مزار من كنيد
و او را صدرى بود شهاب الدين اسحق نام و در سلسلهء « 5 » ميرزا جوانى بود از
هامش
( 1 ) -T: توقوز يوز اوتوز بيش
( 2 ) - ديگر نسخ : ملالى
( 3 ) -CT III: نقش
( 4 ) -A: بغايت
( 5 ) - ديگر نسخ : ملازمت