على لارى اگر شعر تو گردد همچو شعر خسرو و جامى * چو طوطى آينه از روح سلمان در سخن با وى حسن بودى
در اين اثنا امير محمد حاجى سمرقندى اين شعر را كه :
آسمان ز انجم زره پوشيده هر شب تا سحر * تا خدنگ آه من بر وى نيايد « 1 » كارگر
به خراسان فرستاده بود و جوابش را على لارى چنين گفته بود كه :
برقعى بر تخت سلطان از ترنج افشاند نارنج هر سحر * پوست « 2 » يوز و پلنگ از زخم تيرش مهر مىآرد سپر
دختر سلطان مشرق را كه زال چرخ صبح اسفيده كرد * شاه مغرب كرد ازاله دختر خون شفق دادش خبر
ينكهكى « 3 » چون كرد زهره مشترى از بهر ساچق يك طبق * كرد پردر « 4 » از كواكب از سپهرش چادر او از ستر « 5 »
كوفت [ كوس ] چرخ و سنج ماه و خور مريخ بر « 6 » بام زحل * كرد حنا و نگار از خون ثورش در تغار چرخ تر
از دنانير و دراهم « 7 » گر على لارى نيابد وصلهاى * همچو بنايى و قاسم « 8 » احمدى « 9 » گو باد بر كير اولار « 10 »
در شاهرخيه ترك « 11 » لنكى « 12 » بود كه شعرهاى تركى امير عليشير را بغايت خوب جواب مىگفت . اما قصهخوان « 13 » [ كلى ] را به فارسى اين
هامش
( 1 ) -P: نگردد
( 2 ) -A: 8585 ، 1440 ،CT III: پوستين ، نسخ ديگر : پوستى
( 3 ) - مفهوم نشد ؛ 1440 : بيلكى ؛ 3392 : نيلكى
( 4 ) -B 2 , C: 1392 ، زر ؛ 1440 : پرداز ( ؟ )
( 5 ) - كذا درCT I , II: در نسخ ديگر : لا يقرأ ؛ 1440 : جامهوار آستر ( ؟ )
( 6 ) -CT I , II؛ از
( 7 ) -A: از دراهيم و دنانير
( 8 ) -P: قايم
( 9 ) -A: احمد
( 10 ) - كلمه واضح نيست ؛ افتادگى نسخهTدر اينجا پايان مىيابد
( 11 ) -T: ترككى
( 12 ) -T: ندارد
( 13 ) -A: جوانى را ؛T: اما كلى بار ايردى فارسى تيلى بيله آنى بو نوع هجو ايتب ايردى كيم ؛P: جوان كلى را