بود ، پوستيى به او انعام فرمود . احمدى از براى آن پوستين قصيدهاى گفت ، مطلع آن قصيده آن بود كه :
مرا يك پوستين انعام از آن مير كلان آمد * كه از بوى بدش شهرى به فرياد و فغان آمد
چون اين مطلع به مير رسيد در بديهه فرمود كه :
ترا ز آن پوستين انعام كان بوى گران آمد * تو بودى در ميان پوستين ، آن بوى از آن آمد « 1 »
در خراسان [ طرفه ] مردك ديگرى بود كه او را على لارى مىگفتهاند . تعريفش را از اشعارش استخراج مىتوان نمود . سلطان حسين ميرزا برّد اللّه مضجعه شاعران را به جواب اين شعر حضرت مولوى كه « 2 » :
من آواره را گر دل بهجاى خويشتن بودى * كجا زين گونه رسوا گشته در هر انجمن بودى
امر فرمود ، على لارى اين غزل را بدين نمط « 3 » جواب گفته كه :
اگر لعل بدخشان را عقيق شعله آهى ز يوسف مصر من بودى * زليخا را چون چراغ چشم من سوزد كه اى خود كاشكى روى او با روى من بودى
به گرد بيستون از جوى شيرش خسرو پرويز بسى اگر مانع نمىگشتى * قروت و شير و قيماق و پنير و ماست بهر كوهكن بودى
ز حيض و غازهء ليلى و اشك چشم مجنون دشت و صحرا را * شقايقهاى نعمان لالههاى سرخ و زردش در چمن بودى ( 207 A )
عبير خاك كويش عنبر سارا گلابافشان برد « 4 » هر دم * كه همچون در و مرواريد اشك من به رويش آبزن بودى
هامش
( 1 ) -T: داستان على لارى را كه ذيلا مىآيد ندارد
( 2 ) -A: امر فرمود
( 3 ) -A: طريق
( 4 ) - برو ( ؟ )