و گريبان دريد و خود را عريان گردانيد و در ميان سراى ميرك سينهء خود را بر تودهء برف نهاد و ميرك يكى از آن چوبها برداشت و گفت حساب نگاه دار تا غلط نشود . چون به ده رسيد ، پرسيد كه : چند شد ؟ گفت : گمان مىبرم كه پنج شده باشد . ميرك گفت : كه غلط كردهاى ، ده شد . گفت : لا و اللّه كه از پنج نگذشته ، باز از سر گرفت . چون به بيست رسيد ، پرسيد ؛ گفت :
تِلْكَ عَشَرَةٌ كامِلَةٌ
« 1 » . ميرك كه [ اين ] حالت مشاهده كرد ، آتشى در دلش افتاد كه نتوان گفتن . چوب را بر بام پرتاب كرد و گريبان تا به دامن چاك زد و سينهء خود بر پشت وى نهاد و چون ابر گريان شد و گفت : اى يار اگر شمهاى از اندوه من واقف گردى ، بهجاى آب ، خون ناب از ديده روان گردانى .
پادشاهزادهها و ميرزادههاى خراسان را داعيهء بندگى و ملازمت ميرك بود [ و ] ميسر نمىشد . خواجه
( 205 A )
كمال الدين حسين « 2 » ابن خواجه نظام الملك را در عشق وى عنان اختيار از دست رفت ، مصاحبان خود را طلبيده گفت :
اى ياران « 3 » كار من خراب است ، چه تدبير مىكنيد كه هلاك مىشوم ، سلطان على نديم كه از مشاهير خراسان بود گفت : [ اى ميرك ] نشنيدهاى كه مولانا شرف الدين على يزدى چه فرموده ؟ [ بيت ] :
شرف ز سيم بران كام دل مجو « * » بىزر * به زر گشاده شود آنچه بست اسكندر
[ خواجگى ] فرمود « 4 » چند تخمين كردهاى سرانجام آن مجلس را ؟ گفت :
پنجاه هزار تنگه ، ميرك را طغايى است « * * » كه او را ماه باريك مىگويند و اختيار ميرك به دست اوست . و او مردى است بغايت ظريف و اوباش [ و ] او را
هامش
( 1 ) - قرآن ، سورهء 2 آيهء 196
( 2 ) -T: حسن ؛P: ندارد
( 3 ) - ديگر نسخ : عزيزان
( 4 ) -A: گفت
( * ) س 16 : مجوى
( * * ) س 20 : طغاى ايست