تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 345

مساهمون:

ص٣٤٥
به اساس « 1 » و كوكبه و دبدبه كه مگر حضرت يوسف را بوده باشد ، و اوصاف سرخك را بسيار شنيده بود و بسى متوجه بود كه به او اختلاط كند و به عشوه و كرشمه صيد خود
( 204 B )
گرداند . كسى او را حاضر ساخت كه اينك سرخك كرباس‌فروش ؛ او را طلب نمود و گفت : جهت چيست كه باوجود اين [ همه ] فضايل كه از تو نقل مىكنند صحبت و اختلاط خود را به ميرك زعفران مقصور و محصور گردانيده‌اى ؟ فقيران ديگر هستند كه قدر ترا از او بيشتر مىدانند . سرخك گفت شما راست مىفرماييد اما :
هر دم چو بىوفايان نتوان گرفت يارى * ماييم و خاك كويش تا جان ز تن برآيد
شاه محمد يكى را فرمود كه از اسب فرود آمد و او را سوار كرده « 2 » بر رديف او گرديد « 3 » . شاه محمد گفت او را به تو سپردم ، اگر غايب مىشود ترا هلاك مىسازم . اين گفت و به جانب گازرگاه روان شد [ و ] به چهارباغ امير عليشير « 4 » فرود آمد . چنين گويند كه خبر به ميرك زعفران رسيد . كسى را فرستاد كه : برو و تحقيق كن كه سرخك چگونه اختلاط مىكند . آن‌كس خبر رسانيد كه هرگز سرخك را به اين شوق و ذوق در مجلس شما نديده‌ايم . ميرك فرمود كه از درخت بهى يك چند چوب آوردند . آنها را مارصفت حلقه ساخته در تغارهء آب گذاشت . چون سرخك بعد از دو روز آمد ، اتفاقا برف عظيم مىباريد ، ميرك به او گفت : جناب كجا تشريف داشتند ؟ وى آغاز « 5 » عذرخواهى نمود . گفت : خاموش باش كه تا دويست چوب بر تن برهنه نخورى با من طمع آشنايى مكن . چون سرخك اين را شنيد ، دست زد
هامش
( 1 ) - باساسه ( 2 ) - ديگر نسخ : او را به عقب سوار كرده و ( 3 ) -A: كردند ( 4 ) -P: رسيده ( 5 ) - ديگر نسخ : بنياد
بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 345 | زين الدين محمود واصفى / الكساندر بلدروف