دست او دادند . چون مطالعه كرد روى به آسمان كرد و آهى كشيد كه از صلابت « 1 » آن ، قلعه به لرزه درآمد . پسران را طلبيد و نشان را به دست ايشان داد . چون خواندند هردو بيهوش شدند « 2 » . خواجه نظام الملك گفت :
جانان پدر از حالت امير المؤمنين حسين و دشت كربلا و هفتاد و دو كس از [ فرزندان و ] خويشاوندان او و احوال « 3 » پيغامبران كه
وَ يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ الْحَقِّ
« 4 » از آن ياد مىدهد در پيش نظر آريد و بىدلى و بىتحملى نكنيد و صبر كنيد و ثواب يابيد و به درجهء
إِنَّما يُوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسابٍ
« 5 » برسيد . برادر كلان مىگفت كه خدا را كه مرا اول بكشيد كه مرا طاقت ديدن كشتن برادرم نيست ، و برادر خردتر زارى مىكرد و مىگفت كه شما كه كلانترايد طاقت نمىآريد من چگونه تحمل توانم كرد ! ؟ القصه هركدام خود را بر بالاى آن ديگر مىانداختند و خود را سپر آن ديگر « 6 » مىساختند . عاقبت الامر هردو را كشته و پوست پركاه كرده از دروازهء ملك آويختند . مشهور است كه پسر خواجه افضل كه غنيم اينها بود مردكى بود در غايت بىاندامى و ناهموارى ، اسپ [ سوار « 7 » ] از دروازه درمىآمد [ و بيرون مىرفت ] و در مردهها نگاهى مىكرد « 8 » . پسر شادى گوينده كه از ظرفاى خراسان است « 9 » حاضر بود ، گفت : هان چه نگاه مىكنى ؟ باوجودى كه پركاه است هنوز بهتر از توست :
اى دوست بر جنازهء دشمن چو بگذرى * شادى مكن كه با « 10 » تو همين ماجرا « 11 » رود
اما كشتن محمود شاه فرهى را خلق بسيار نامناسب ديدند و پادشاه را نكوهش
هامش
( 1 ) -A: + او
( 2 ) -B 2 , C: + و مدهوش كشتند
( 3 ) - ديگر نسخ : حال
( 4 ) - قرآن ، سورهء 2 آيهء 11
( 5 ) - قرآن ، سورهء 39 آيهء 10
( 6 ) -A: پسر برادر
( 7 ) -B 2: سوارى
( 8 ) -A: + و
( 9 ) -C: بودB 2: بود ، بعدا خط زده ؛P: ندارد ؛T: ايردى
( 10 ) -T: بر
( 11 ) -T: رسد