تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 335

مساهمون:

ص٣٣٥
بازار ظلم باز رواج دگر گرفت * ز ان كافرى كه مومن دين را « 1 » شهيد كرد آنجا يزيد آمد و كار حسين ساخت * اينجا حسين آمد و كار يزيد كرد
در ميانهء باغ درخت صنوبرى بود كه در سايهء آن هزار آدم مىنشستند . گلخنى [ پشت ] بر آن درخت نهاد . شعرا در گرد « 2 » او جمع بودند ، غواصى « 3 » كه از مشاهير شعرا بود ، مرثيه‌اى گفته در سر دستار خود « 4 » خلانيده بود . گلخنى گفت : اى غواصى آن بوق را [ كه ] در سر خلانيده‌اى و از اسرافيل خبر مىدهى از سر برآور و صيحه‌اى در دم ؛ غواصى مرثيه را برآورد و مطلع مرثيه اين بود كه :
دلا ز گردش گردون « 5 » بيمدار دريغ * نه يك دريغ كه هر ساعتى هزار دريغ
چون [ اين ] مطلع را خواند ، گلخنى در هجو وى طرد و عكس « 6 » بنياد كرد كه :
گيدى كس پاره زن « 7 » زن جلب * زن جلب « 8 » گيدى كس پاره زن
ابياتى گفتن گرفت كه باوجود آن ماتم جان‌سوز ، خلق از خنده بر زمين غلطيدند و گفت : اى مردك خر تو از براى چرخ مرثيه گفتى نه از براى شاهزاده ؛ ديگر اگر سعدى و سلمان و ظهير و خاقانى و انورى زنده مىبودند هرگز به مرثيه اين شاهزاده مبادرت نمىنمودند [ و مىگفتند ] « 9 » كه شعر ما چه درخور « 10 » و لايق اينچنين « 11 » شاهزاده باشد ؛ اما امروز من مطلعى گفته‌ام كه
هامش
( 1 ) -T: مومينئى را ( 2 ) -A: بگرد ( 3 ) -T: خواصى ( 4 ) - ازAافزوده شد ( 5 ) -T: دوران ( 6 ) -A: نزد ( 7 ) -A: زنى ؛B 2: زن ( 8 ) -B 2 , C: جلبى ( 9 ) -P , A: ندارد ( 10 ) -A: خور ( 11 ) -A: اين