تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 336

مساهمون:

ص٣٣٦
اگر اين شاعران در اين زمان بودندى غاشيهء هوادارى مرا بر دوش جان و حلقهء بندگى مرا در گوش اذعان مىكشيدند ؛ از شاعران كه جمع بودند به غير صدقنا و سلمنا چيزى ظاهر نشد . التماس « 1 » آن مطلع نمودند
( 202 A )
گلخنى خواند كه :
آفتاب من به زير خاك و من شب تا سحر * خاك بر سر مىكنم تا آفتاب آيد بدر
همه شاعران [ كه جمع بودند ] « 2 » نعره و نفير برآوردند كه از زمان وفات آدم الى يومنا هذا هيچ شاعرى اينچنين مطلعى نگفته . فقير در آن وقت در سن سيزده سالگى بودم . به مولانا امانى كه خويش [ اين ] فقير بود ، گفتم : اين چه مهمل مطلعى است [ كه گفته ؟ ] « 2 » گفت : هى خاموش كن كه ترا رسواى عالم مىسازد ، آن مردك حاضر شد . گفت : اى مولانا امانى اين پسرك چه مىگويد ؟ مولانا امانى گفت : اين مطلع شما [ را ] تعريف مىكند و مىگويد كه : اين مطلع چه لطيف واقع شده ! گلخنى گفت : وى لطافت اين بيت را چه مىداند ؟ فقير به زانو درآمدم و گفتم : اگرچه لطافت [ اين ] بيت شما را نمىدانم ، اما قباحت بيت شما را مىدانم و مىفهمم . چون اين سخن [ را ] گفتم ، غلغله از اين جمع « 3 » برآمد . گفتم : عزيزان يك زمان متوجه من باشيد تا قباحت اين را خاطرنشان سازم :
آفتاب من به زير خاك و من شب تا سحر * خاك بر سر مىكنم تا آفتاب آيد بدر
اين بعينه همين عبارت است كه كسى گويد كه : من شب تا سحر قرآن مى خوانم تا آفتاب آيد بدر . بر خوش‌طبعان ذوى « 4 » العقول اين پوشيده نيست
هامش
( 1 ) -P: استماع ( 2 ) - ازA: افزوده شد ( 3 ) -P , B 2 , C: مجمع ( 4 ) -T , A: ذو