راست گوى ، چرا دست تو لرزان شد و استره از دست تو افتاد ؟ گفت : به جان زنهار ، حال اينست كه امراى سلطان به اتفاق با برادر سلطان يار شدهاند و مرا از راه برده گفتند كه : اگر سلطان را سر مىبرى سر ترا در تربيت از كيوان [ در ] مىگذرانيم . من [ كه ] قصد اين كار كردم ، سلطان فرمودند كه :
« دانم چه خواهى كردنا »
من خيال كردم كه سلطان مطلع شده اين سخن [ را ] گفت . سلطان خداى را شكر بسيار گفت و پرسيد كه : اين بيت كيست كه حرز جان من شد و سبب امنوامان من گرديد ؟ حسن ميمندى به زانو درآمد و گفت :
شاها اين بيت همان كس است كه بر
( 200 A )
سر شاخ نشسته پايان شاخ را مىبريد . سلطان محمود عبد الواسع را در تربيت كشيد ؛ كار او به جايى رسيد كه در مدح سلطان قصيدهء چار در چارى « 1 » گفت كه حضرت مولوى جامى در بهارستان فرمودهاند كه از آنوقت كه آن قصيده را گفته هيچكس از عهدهء جواب او كما ينبغى بيرون نيامده و آن قصيده اين است :
كه دارد چون تو دلدارى ، نگار چابك « 2 » و دلبر * بنفشه زلف و نرگس چشم و لالهروى و نسرينبر
نباشد چون جبين و زلف و رخسار و لبت هرگز « 3 » * مه روشن ، شب تيره ، گل سورى ، مى احمر
ز درد و حسرت و انديشه و تيمار تو هستم * به دل گرم و به دم سرد و به لب خشك و به ديده تر
ندارم از غم و رنج و جفا و جور تو خالى * لب از باد و سر از خاك و رخ از آب و دل از آذر
به مانند دل و عيش و سرشك و چشم من دارى * دهان تنگ و سخن تلخ و لبان لعل و ميان لاغر
هامش
( 1 ) - ساير نسخ : چار در چار
( 2 ) -A: و چابك
( 3 ) -T: لب گوهر