بر او آمد . مولانا رئيس گفت : اى چلبى بر خود چه داشتى كه به رسوائى علم افراشتى ، ما ترا طالب علم خيال مىكرديم ، تو خود غريب « 1 » زبون ظاهر شدى .
الحاصل كه چلبى از مجلس به نوعى بيرون رفت كه شرح [ آن ] نتوان كرد .
چون [ اين ] حكايت به نهايت رسيد ، آن عالىحضرت سلطنت منقبت فرمود كه : داستان عبد الواسع جبلى يك نوبت در ييلاق شاهرخيه افتتاح نموده بوديد « 2 » ، مانعى پيدا شد كه به اختتام نرسيد . اگر آن داستان از اول تا آخر « 3 » مسموع گردد دور نمىنمايد « 4 » .
معروض داشته شد كه ميان سلطان محمود غزنوى و حسن ميمندى مدتها « * » اين مناظره و مجادله بود كه سلطان محمود مىگفت كه قابليت و استعداد در آدم ذاتى و فطرى است به سعى و كوشش مربى حاصل نمىشود ؛ [ و ] حسن ميمندى مىگفت « 5 » هرچند آدمى ناقابل و بىصلاحيت باشد ، به تربيت مربى و اهتمامش عديم المثل و معدوم النظير مىگردد .
روزى اين هردو مناظر « 6 » به رسم شكار برآمده از لشكر جدا ماندند ، گذرشان به دامن كوهى افتاد . سلطان محمود ديد كه شخصى بر بالاى جوزبنى بر قلهء كوهى بر شاخى نشسته و پايان شاخ را مىبرد . حسن ميمندى را گفت كه :
از مكابره درگذر و نظر بر سر اين درخت انداز و اين شخص را مشاهده كن و انصاف بده كه تربيت در اين شخص چه اثر داشته باشد . حسن گفت :
باوجود اين اگر تربيت يابد از نوادر عالم مىگردد . سلطان محمود در اعراض
( 199 B )
شد و گفت : تو اين مرد را تربيت كن تا ببينم چه مىكنى ؟
اين گفت و برگذشت . حسن فرياد كرد كه [ اين شاخ را مبر و ] فرود آى ، فرود آمد . حسن پرسيد كه : چه نام دارى ؟ گفت : مرا عبد الواسع جبلى مىگويند
هامش
( 1 ) - ديگر نسخ : + و
( 2 ) -A: اتفاق افتاده بود
( 3 ) -A: اخير
( 4 ) - ديگر نسخ : مناسب مينمايد
( 5 ) -P , A: گفت
( 6 ) -B 2 , P: مناظره ؛C: در مناظره ؛T: ندارد
( * ) س 8 : فطرت