مرد كهستانىام ؛ پشتهء هيزمى به شهر مىبرم و مىفروشم و اوقات مىگذرانم .
نوكران حسن رسيدند ، فرمود كه او را بر اسپى سوار كردند و به خانهء خود برد و به جمعى از شعرا و فضلا كه در ملازمت او بودند سپرد و گفت : ميان من و سلطان ماجرايى است ، اگر به اعانت شما جانب من قوت گيرد و راجح شود شما را آن مقدار رعايت و تربيت نمايم كه از مال و منال عالم غنى و مستغنى گرديد ؛ مىبايد كه به اين شخص اصلا نثر سخن نگوييد و به يكديگر هرچه گوييد مىبايد كه منظوم و موزون باشد . مدتى به اين اسلوب گذرانيدند ؛ روزى به سير صحرا رفته بودند به كنار پنبهزارى رسيدند ، شترى ستاده بود ، عبد الواسع گفت :
اشترا « 1 » ، كج گردنا ، دانم « 2 » چه خواهى كردنا * گردن نمودى كج مگر پنبه بخواهى كندنا « 3 »
جمع شاعران كه آن را شنيدند خوشحال شدند و پيش حسن آمدند و واقعه را به تفصيل گفتند . حسن آن جماعت را انعام بسيار كرد و فرمود كه آن بيت را به خط جلى بر ديوار گرمخانهء حمام « 4 » نوشتند در جايى كه سلطان روى به آن جانب مىنشيند .
چون سلطان به حمام درآمد و بهجاى معهود قرار گرفت ، سرتراش را فرمود كه سرش را تراشد ، در وقتى كه مويهاى زير محاسنش را « 5 » مىتراشيد ، چشم سلطان بدان بيت افتاد . خواند كه
« اشترا « 6 » كج گردنا دانم « 7 » چه خواهى كردنا »
چون سرتراش شنيد كه [ سلطان گفت ] :
« دانم چه خواهى كردنا »
دست وى بلرزيد و استره از دست وى بيفتاد . سلطان فرمود كه او را گرفتند و گفت :
هامش
( 1 ) -T: اى اشترا
( 2 ) -T: بينم
( 3 ) -P: خوردنا
( 4 ) -A: به ديوار حمام
( 5 ) - تمام نسخ : كه در زير محاسن است
( 6 ) -T: اى اشترا
( 7 ) -T: بينم