غوغايى شد ؛ خبر به ميرزا رسيد . فرمود كه : او را حاضر ساختند . ميرزا پرسيد كه : [ اى ] ديوانه ، از تو همچنين نقل مىكنند كه گفتهاى كه : من پسر خدايم .
گفت : بلى ، گفتهام و مىگويم . ميرزا خندان شد و گفت : پس قدرتى نماى ، گفت : هرچه فرماييد به تقديم رسانم . ميرزا را چهرهاى بود بغايت صاحب جمال ، اما عيبى داشت كه چشمهاى او بسيار تنگ بود . ميرزا گفت چشمهاى اين جوان بسيار تنگ است [ قدرتى نماى و چشمهاى ] وى را « 1 » از اين عيب برى ساز و گشاده گردان . گفت : شاها آنجا « 2 » گستاخى مىشود ، [ آن ] كار پدر من است اگر فرماييد [ من ] آن چشم ديگر وى را گشاده گردانم . ميرزا خندان شد و گفت اين لايق آن است كه همواره ملازم درگاه عالمپناه باشد .
فرمود كه او را به سر و پاى مناسب ملبس گردانيده
( 194 B )
بر اسپ تازىنژادى مقرون ركاب همايون گردانند . روزبهروز ترقى و تقرب او به آن آستان عرش آشيان زياده مىشد .
چنين گويند كه ميرزا بايسنغر كه يكى از اولاد ذوى الاحتشام ميرزا شاهرخ بود ، همواره اختلاط به اصحاب فضل و ارباب فضيلت مىكرده طايفهء اهل بينش و دانش رو به درگاه عالمپناه او مىآوردند ، و او را برادرى بود ميرزا جوكى نام كه در سلسلهء سپاهيان آن زمان به پهلوانى و بهادرى ، او را عديل و همتا نبود ، گويند كمان او را هيچ پهلوانى نمىتوانست كشيد ، و تير هيچ سختكمانى به نشانهء او نمىرسيد . به وى گفتند كه : برادر شما هميشه به خوشطبعان و ظريفان صحبت مىدارد و مؤانست او [ مقصور و محصور ] به اهل ادراك است و شما به مردم بىقابليت و بىصلاحيت آميزش مىنماييد ، [ بيت ] :
همنشين تو از تو به بايد « 3 » * تا ترا عقل و دين بيفزايد
هامش
( 1 ) -A: او را
( 2 ) -A: اين
( 3 ) -B 2 , T: باشد