اختاچى جلال تو گوى سپهر را * بر دم اسپ بسته چو خر مهرهء كبود
بسيار متغير شد ؛ ميرزا تغيير او را دريافت ، كتاب شيخ سوزنى در پيش او بود ، گشادند اين بيت برآمد كه :
تا كى ز گردش فلك آبگينه رنگ * بر آبگينه خانهء طاعت ز نيم سنگ
ميرزا فرمودند « 1 » كه اين قصيده را ياران مىبايد كه جواب گويند ، و فرمود كه در جوار ديوانخانه از براى مولانا كاتبى حجره تعيين فرمودند . بابا « 2 » سودايى در سياه چاه غم گرفتار محنت و اندوه گرديد . با خود گفت كه كاتبى از مشاهير عالم است و مرا قوت سرپنجهء او نيست [ مصراع ] « 3 » :
روباه را چه قوت سرپنجهء اسد
تا كار من به او به كجا انجامد . در اين فكر و انديشه بود كه جمعى از جوانان كه پروانهصفت بر حوالى « 4 » شمع شبستان جاه و جلال آن پادشاه مىبودند و به بابا سودايى محبتى داشتند ، وى را در غايت آشفتگى ديدند .
پرسيدند ، گفت : اى دوستان من و [ اى ] رياحين بوستان جان من ، تا غايت به ناموس زيستهام و در عمر خود مغلوب و ذليل هيچكس نگرديدهام و هيچ كس بر من ظفر نيافته و سرپنجهء ناموس مرا كسى نتافته ، حالا غنيم غالبى پيدا شده و او را پادشاه با من در مقام معارضه و مقابله [ در ] آورده ؛ جوانان گفتند كه : بابا شما غمگين نباشيد كه مولانا كاتبى را امشب چنان مشغول سازيم كه وى اصلا به شعر نتواند پرداخت و كشتى انديشه را در بحر شعر نتواند انداخت ، و شما امشب آن قصيده را به دلخواه تمام سازيد و صباح كاتبى را در مجلس پادشاه در دايرهء خجالت و شرمندگى اندازيد ؛ اين گفتند و به خانهء كاتبى درآمدند ؛ در وقتى كه چهار بيت از آن قصيده در سلك نظم كشيده
هامش
( 1 ) -A: گفتند
( 2 ) -B 2 , C: + به ؛ در نسخ ديگر : تا كلمه « مشاهير » حذف شده است
( 3 ) -B: اين كلمه را در حاشيه آورده است
( 4 ) -A: حالى