و هنوز مىخواند ، نمىدانيم كه اين چه نوع سرى است ! پادشاه پرسيد .
كاتبى گفت كه : بىگاه چهار بيت گفته شده بود كه جمعى از ياران « 1 » به رسم مهمانى به بندهخانه آمدند و ديگر مجال گفتن نماند ، صباح كه پادشاه بنده را طلب نمودند ، مجال عذر گفتن نبود . در بديهه به اين قصيده اشتغال نمودم .
بابا سودايى گريبان « 2 » انصاف گرفت و گفت [ مصراع ] :
انصاف گفتهاند « 3 » بالاى طاعت است
[ بيت ]
گر ز تو انصاف آيد در وجود * به كه عمرى در ركوع و در سجود
هرچه در حق تو مىگفتهاند هزار چندان بودهاى ؛ [ فرد ] :
مىشنيدم كه بهتر از جانى « 4 » * چون بديدم هزار چندانى « 5 »
ابتداء « 6 » آشنايى « * » [ و اختلاط ] بابا سودايى و ميرزا بايسنغر آن بوده كه جمعى از ظرفا در خيابان نشسته بودند و باهم مطايبه مىكردهاند و بابا سودايى هم در گوشهاى نشسته بود . ناگاه ميرزا بايسنغر مىگذشته « 7 » جماعت مردم همه از جاى برجستهاند و ميرزا را تعظيم كردهاند ، اما بابا از جاى برنخاسته « 8 » و تعظيم نكرده ، آن جماعت « 9 » او را طعن كردهاند كه پادشاه مىگذرد چرا تعظيم نكردى ؟ بابا گفته كه مرا پرواى پادشاهان عالم نيست .
آن جمع گفتهاند تو پسر كيستى ؟ گفته كه : من پسر خدايم . آن جماعت گفته اند [ كه ] : هى مهمل مگوى . خداى تعالى از فرزند منزه است ، تو كافر شدى ،
هامش
( 1 ) -B: + مهمان
( 2 ) -P: ندارد
( 3 ) -B: شيوهايست
( 4 ) -T: كه مرد ميدانى
( 5 ) - با اين كلمه متن نسخهBدر حاشيه تمام مىشود و پايينتر با جوهر قرمز نوشته : تمتمتم
( 6 ) -T: گفتار بابا سوداى بيله ميرزا بايسنغر نينك اختلاط و آشناليقى ابتداسى بيانيدا
( 7 ) -A: گذشت
( 8 ) -A: برنخواسته
( 9 ) -B 2 , C , P: جمع
( * ) س 11 : آشناى