مولانا كاتبى است كه در منقبت حضرت شاه اوليا سلطان اتقياء اسد اللّه الغالب على ابن ابى طالب گفته و مطلع آن قصيده اين است :
به چشم عقل « 1 » ، اقاليم سبعه گنج « 2 » زر است * ولى چو درنگرى اژدهاى هفت سر است
آن حضرت فرمود كه كاتبى در كدام زمان بوده و از كدام پادشاه « 3 » تربيت يافته ؟ به عرض رسيد كه شاه بايسنغر بن شاهرخ ميرزا « 4 » مربى او بود و ابتداء اختلاط او به آن پادشاه چنان بوده كه وى از نيشاپور به هرات آمده و كرياس سدره اساس آن پادشاه در باغ سفيد مىبوده ، كاتبى در آن باغ درآمده متوجه حجرهاى شده كه پادشاه با خواص و ندماء [ زمرهء اختصاص ] خود در آن حجره نشسته بودهاند . پادشاه ملاحظه كرد ، شخصى ديد [ بغايت ] قوى [ هيكل ] و طويلقامت ، دستار پارهپاره بر سر و جامهء ساربانانه در بر ، پادشاه گفت : تو چه كسى و از كجايى ، به چه كار مىآيى ؟ گفت : مرد شاعر پيشهام و از راه دور ولايت نيشاپور مىآيم . پادشاه گفت : مناسب قامت و دستار خود بيتى گوى . گفت :
قد بلند دارم ، دستار « * » پارهپاره * چون آشيان لكلك بر كلهء مناره
پادشاه خندان شد و او را طلبيد و در سلك شاعران درگاه عالمپناه منخرط گردانيد ، بابا سودايى « * * » كه از مخصوصان « 5 » و نديمان آن آستان سپهر آشيان بود و خود را
( 193 B )
از حلقه بگوشان و متعلقان آن سلسله [ مىنمود ] و او شاعرى بود بغايت پهلوان و او را در آن زمان ملك الشعرا مىناميدند و اين بيت از ابيات اوست كه در مدح ميرزا بايسنغر گفته :
هامش
( 1 ) -P: به چشم و عقل
( 2 ) -B 2: گنج و
( 3 ) -B 2 , C: كس
( 4 ) - چنين است درT: ساير نسخ : ميرزا شاهرخ
( 5 ) - افتادگى نسخهBدر اينجا به پايان مىرسد
( * ) س 15 : دارم و دستار
( * * ) س 17 : بابا سوداى ( در تمام موارد )