شما را خواجه مىطلبد . گفتم : اى عزيز از خانهء خدا مرا به خانهء مخلوقى چه مىبرى و به چشم گدايان « 1 » [ به سوى من ] چه نگرى ؟ آن شخص رفت و بعد از زمانى چراغى [ به دست ] به مسجد درآمد و از پىاش مردى خوشمحاوره لباسهاى فاخر پوشيده پيش من آمد و مرا تعظيم كرد و قواعد تكريم بهجاى آورد . بعد از آن غلامان و خادمان دستار خوانى و خوانى « 2 » به روى طبقهاى طعام آماده « 3 » آوردند [ و ] پيش من نهادند . خواجه پرسش و تفقدى آغاز كرد و نوازشى به تقديم رسانيد كه هرگز از هيچكس مشاهده نيفتاده بود .
بعد از طعام ديدم كه همان جوان كه دل در محراب ابرويش در نماز است و جان حزينم در پيشش در سجدهء نياز ، از در مسجد درآمد و سر در گوش پدر آورده سخنى گفت . آن خواجه منبسط گرديد و گفت : الحمد للّه الّذى اذهب عنّا « 4 » الحزن و دست مرا بوسيدن گرفت و گفت : اى عزيز ، وراى اين پسر مرا پسرى است بغايت « 5 » به قابليت و مقبول « 6 » و مدت مديد است كه بر بستر مرض صاحب فراش است و از وى مقطوع الطمع شده بوديم . حالا اين برادرش نويدى رسانيد كه برادرم عرق كرد و تب وى مفارقت نمود « 7 » .
من اين عطيه را از بركت قدوم « 8 » متبرك ملازمان دانستم ، چه شود اگر به بندهخانه قدم رنجه فرماييد و سر مفاخرت و مباهات بندگان را به ذروهء سپهر عزت رسانيد . دعوتش را اجابت نمودم ، مرا به مهمانخانه درآوردند و احترام بسيار كردند . صباح خواجه پيش من آمد و گفت : مرا ضرورتى واقع شده به فلان ده مىبايد رفت ، و پسر خود را گفت : اى شاه قاسم خدمت درويشان را مغتنم دانى و ايشان را كما ينبغى محترم دارى و به اين بيت مترنم گرديد كه :
هامش
( 1 ) -B 2 , B , C: گريان
( 2 ) -B 2 , C: دستارخانى و خانى ؛B: دستارخانى و خوانى ،P , T: دستارخانى
( 3 ) -B 2 , C: طبقها آماده
( 4 ) -A: عن
( 5 ) -A: و بغايت
( 6 ) -B: قابليت و مقبولى
( 7 ) -A: زايل گرديد
( 8 ) - ساير نسخ : قدم